را توانستم بشنوم:
پروردگارم را شکر میکنم که در حین اجرای عدالت از بذل مرحمت فروگزاری نکرده. با کمال فروتنی از نجات دهنده ام تمنا میکنم به من نیرویی عطا کند تا از این پس زندگی خود را با اخلاصی بیشتر از گذشته ادامه دهم!)
بعد دستش را دراز کرد تا او را راهنمایی کنم. آن دست دوست داشتنی را در دست گرفتم، لحظه ای روی لبهایم نگهداشتم بعد آن را رها
کردم تا روی شانه ام قرار گیرد. چون قامتم خیلی از او کوتاهتر بود هم تکیه کاهش بودم و هم راهنمایش . وارد درختستان شدیم، و راه خانه را در پیش گرفتیم.
و
به
( خواننده [عزیز، با او ازدواج کردم. عروسی بیر و صدایی داشتیم تنها کسانی که در مراسم ازدواج حضور داشتند عبارت بودند از من، او، کشیش و دستیار کشیش. وقتی از کلیسا به خانه برگشتیم به آشپزخانه رفتم . مری مشغول تهیه ناهار بود و جان کاردها را تمیز می کرد. گفتم: «مری ، من امروز صبح با آقای راچستر ازدواج کردم.ا
و خانه دار و شوهرش، هر دو، از آن نوع افراد متین و شایسته ای بودند که انسان در هر موقع می تواند با اطمینان خبر مهمی به آنها بدهد بدون هیچگونه بیدی از این که آنها با پرگویی آزارنده شان حوصله اش را سر ببرند و با اظهار حیرتهای توأم با الفاظی او را گیج و خسته کنند. مری سر خود را بالا آورد و به من خیره شاد.. ملعقه ای که با آن روی یک جنت جوجه کبابی روغن می ریخت یکی دو دقیقه ای در هوا معلق ماند، و همینطور در این یکی دو دقیقه کاردهایی که در مرحله صیقلی شدن بودند استراحت کردند. اما مری، که دوباره روی جوجه های کبابی خم شده بود، فقط گفت:
- «راستی؟ بسیار عالی، دوشیزه!»
پروردگارم را شکر میکنم که در حین اجرای عدالت از بذل مرحمت فروگزاری نکرده. با کمال فروتنی از نجات دهنده ام تمنا میکنم به من نیرویی عطا کند تا از این پس زندگی خود را با اخلاصی بیشتر از گذشته ادامه دهم!)
بعد دستش را دراز کرد تا او را راهنمایی کنم. آن دست دوست داشتنی را در دست گرفتم، لحظه ای روی لبهایم نگهداشتم بعد آن را رها
کردم تا روی شانه ام قرار گیرد. چون قامتم خیلی از او کوتاهتر بود هم تکیه کاهش بودم و هم راهنمایش . وارد درختستان شدیم، و راه خانه را در پیش گرفتیم.
و
به
( خواننده [عزیز، با او ازدواج کردم. عروسی بیر و صدایی داشتیم تنها کسانی که در مراسم ازدواج حضور داشتند عبارت بودند از من، او، کشیش و دستیار کشیش. وقتی از کلیسا به خانه برگشتیم به آشپزخانه رفتم . مری مشغول تهیه ناهار بود و جان کاردها را تمیز می کرد. گفتم: «مری ، من امروز صبح با آقای راچستر ازدواج کردم.ا
و خانه دار و شوهرش، هر دو، از آن نوع افراد متین و شایسته ای بودند که انسان در هر موقع می تواند با اطمینان خبر مهمی به آنها بدهد بدون هیچگونه بیدی از این که آنها با پرگویی آزارنده شان حوصله اش را سر ببرند و با اظهار حیرتهای توأم با الفاظی او را گیج و خسته کنند. مری سر خود را بالا آورد و به من خیره شاد.. ملعقه ای که با آن روی یک جنت جوجه کبابی روغن می ریخت یکی دو دقیقه ای در هوا معلق ماند، و همینطور در این یکی دو دقیقه کاردهایی که در مرحله صیقلی شدن بودند استراحت کردند. اما مری، که دوباره روی جوجه های کبابی خم شده بود، فقط گفت:
- «راستی؟ بسیار عالی، دوشیزه!»