نام کتاب: جین ایر
مثل این بود که در میان کوهها ادا شده باشد چون شنیدم در یکی از تپه ها بازتاب آن کلمات تکرار شد. در آن لحظه تند باد خنک تر و تازه تری بلند شد
که من ورش آن را روی پیشانیم حس کردم. چنین به نظرم آمد که من و جین در محل دور افتاده و متروکی توانسته ایم یکدیگر را ملاقات کنیم. من معتقدم قاعدتا در عالم روحانی ملاقات کرده ایم. تو بدون شک در آن لحظه بیخیال خوابیده بودی، جین. شاید روحت از جایگاهش بیرون آمده بود تا روح مرا تسلی بدهد چون صدا صدای تو بود؛ همینطور که حالا به زنده بودن خودم یقین دارم مطمئن بودم که صدای تو بود!»
خواننده می داند که حوالی نیمه شب دوشنبه بود که من هم آن فراخوانیهای مرموز را شنیدم؛ عینأ همان کلماتی بودند که من به آنها جواب دادم. ماجرای آقای راچستر را شنیدم اما متقابلا به واقعه ای که برای خودم پیش آمده بود اشاره ای نکردم. این مشابهت و تقارن دو واقعه برای من هول انگیزتر و گیج کننده تر از این بود که بتوانم چیزی راجع به آن به او بگویم. اگر چیزی میگفتم داستان من به گونه ای بود که لزوم اثر عمیقی برروح مخاطبم میگذاشت در حالی که آن روح، که هنوز مستعد آشفتگی و پریشانی بود، دیگر به انگیزه تکان دهنده تر ماوراء طبیعی نیازی نداشت. بنابراین، در باره این راز تأمل بیشتری کردم، و آن را عجالتا در سینه ام نگهداشتم
(کارفرمایم به سخن خود ادامه داد: «حالا دیگر جای تعجب نیست که وقتی تو دیشب آنطور غیر منتظر در برابرم ظاهر شدی چرا آنقدر برایم مشکل بود باور کنم که تو فقط صدا و تصویر نیستی. تصور می کردم هر آن ممکن است ناپدید بشوی و جز سکوت و نیستی چیزی از تو باقی نماند همانطور که آن صدای نجوای نیمه شب و انعکاسش در کوهستان قبلا ناپدید شده بود. حالا خدا را شکر میکنم! می دانم حقیقت آنطور که من تصور می کردم نبوده. بله، خدا را شکر میکنم !»
مرا از روی زانویش پایین گذاشت، برخاست، به علامت احترام کلاهش را برداشت و در حالی که سرش را خم کرده و چشمان بیفروغ خود را متوجه زمین ساخته بود برای دعا بیحرکت ایستاد. فقط آخرین کلمات دعایش

صفحه 642 از 649