بیشترست.)
بدون توجه به حرفهای من همچنان سرگرم بیان افکار خود بود: ا ز
«جین! تو تصور میکنی من، صراحتا بگویم، یک آدم فاسد الأخلاق بیدین هستم؛ اما همین حالا قلبم با احساس حقشناسی نسبت به خداوند نیکوکار این جهان می تپد. او مثل انسان نمی بیند بلکه بسیار آشکارتر از او می بیند؛ داوریش. مثل داوری انسان نیست بلکه بسیار بسیار
خردمندانه ترست. من خطا کردم؛ می خواستم پایم را روی گل لطیف خودم بگذارم؛ می خواستم خلوص و پاکی او را با هوی و هوس نفس خطا کارم آلوده کنم؛ در نتیجه، قادر مطلق آن را، آن گل را، از من گرفت. من، در آن حالت طغیان لجوجانه ام، به این مشیت الهی تاحدی اهانت کردم، به جای سر فرود آوردن در برابر تقدیر با آن به ستیزه جویی پرداختم. عدل الهی روال خاصش را ادامه داد: مصائب، یکی پس از دیگری، به من هجوم آوردند؛ به دره سایه مرگ رانده شدم. کیفرهای او خیلی سخت اند، و کیفری که شامل حال من شد مرا کاملا به زانو در آورده. تو می دانی که من همیشه به زور بازویم می بالیدم اما حالا چه؟ همانطور که ضعف بچه او را تسلیم دیگران می کند حالا من هم محتاج راهنمایی دیگران شده ام و تسلیم آنها هستم. این روزهای جین، فقط همین روزهای اخیر، من دست پروردگار را در پشت پرده تقدیر خودم می دیدم و به آن اعتراف میکردم. شروع کردم به اظهار ندامت، توبه و تمنای آشتی با خالق خودم. گاهی به دعا متوسل می شدم: دعاهای بسیار کوتاه اما کاملا از ته قلب.)
چند روز قبل، یا دقیقتر بگویم چهار روز قبل، دوشنبه شب گذشته، حالت عجیبی پیدا کردم، حالتی که شوریدگی و بدخلقی جایش را به تأثروغم داده بود. مدتها بود تصور می کردم که چون هیچ جا نتوانسته ام تو را پیدا کنم پس لابد مرده ای. در دیر وقت آن شب، احتمالا بین ساعت یازده و دوازده، پیش از آن که به رختخواب پر غم و رنجم پناه ببرم، از خداوند تمنا کردم که اگر مشیت او اقتضا می کند، مرا زودتر از این جهان ببرم و وارد دنیای دیگری کند که در ۸. «چون در وادی سایه موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی ؛ عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد.» مزامیر 4
: ۲۳
بدون توجه به حرفهای من همچنان سرگرم بیان افکار خود بود: ا ز
«جین! تو تصور میکنی من، صراحتا بگویم، یک آدم فاسد الأخلاق بیدین هستم؛ اما همین حالا قلبم با احساس حقشناسی نسبت به خداوند نیکوکار این جهان می تپد. او مثل انسان نمی بیند بلکه بسیار آشکارتر از او می بیند؛ داوریش. مثل داوری انسان نیست بلکه بسیار بسیار
خردمندانه ترست. من خطا کردم؛ می خواستم پایم را روی گل لطیف خودم بگذارم؛ می خواستم خلوص و پاکی او را با هوی و هوس نفس خطا کارم آلوده کنم؛ در نتیجه، قادر مطلق آن را، آن گل را، از من گرفت. من، در آن حالت طغیان لجوجانه ام، به این مشیت الهی تاحدی اهانت کردم، به جای سر فرود آوردن در برابر تقدیر با آن به ستیزه جویی پرداختم. عدل الهی روال خاصش را ادامه داد: مصائب، یکی پس از دیگری، به من هجوم آوردند؛ به دره سایه مرگ رانده شدم. کیفرهای او خیلی سخت اند، و کیفری که شامل حال من شد مرا کاملا به زانو در آورده. تو می دانی که من همیشه به زور بازویم می بالیدم اما حالا چه؟ همانطور که ضعف بچه او را تسلیم دیگران می کند حالا من هم محتاج راهنمایی دیگران شده ام و تسلیم آنها هستم. این روزهای جین، فقط همین روزهای اخیر، من دست پروردگار را در پشت پرده تقدیر خودم می دیدم و به آن اعتراف میکردم. شروع کردم به اظهار ندامت، توبه و تمنای آشتی با خالق خودم. گاهی به دعا متوسل می شدم: دعاهای بسیار کوتاه اما کاملا از ته قلب.)
چند روز قبل، یا دقیقتر بگویم چهار روز قبل، دوشنبه شب گذشته، حالت عجیبی پیدا کردم، حالتی که شوریدگی و بدخلقی جایش را به تأثروغم داده بود. مدتها بود تصور می کردم که چون هیچ جا نتوانسته ام تو را پیدا کنم پس لابد مرده ای. در دیر وقت آن شب، احتمالا بین ساعت یازده و دوازده، پیش از آن که به رختخواب پر غم و رنجم پناه ببرم، از خداوند تمنا کردم که اگر مشیت او اقتضا می کند، مرا زودتر از این جهان ببرم و وارد دنیای دیگری کند که در ۸. «چون در وادی سایه موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی ؛ عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد.» مزامیر 4
: ۲۳