برای شما مفید باشم شما را بیشتر و بهتر از زمانی دوست دارم که متکی به خود اما مغرور بودید و هرچه را که منظور از آن بخشندگی با حمایت بود تحقیر میکردید.)
«تا حالا از این که دستم را بگیرند و راهنمای من باشند نفرت داشتم اما حس میکنم از این به بعد دیگر نفرت نخواهم داشت؛ دوست نداشتم دستم را در دست یک خدمتکار بگذارم اما حالا برایم دلپذیر ست که حس کنم انگشتهای کوچک جین دور انگشتهایم حلقه شده. ترجیح می دادم کاملا تنها بمانم تا این که همیشه یک خدمتکار همراهم باشد، اما خدمت محبت آمیز جین برایم یک شادی دائمی خواهد بود. جین برای من مناسب است؛ آیا من هم مناسب او هستم؟»
- «هیچکس برای من مناسبتر از شما نیست آقا.»
- «حالا که اینطور ست پس دیگر منتظر چه هستیم؛ باید هر چه زودتر ازدواج کنیم.»
حالت چشمها و لحن کلامش حاکی از اشتیاق او بود. حرارت و بی پروائی سابقش برانگیخته شده بود.
بدون هیچ تأخیری باید یک روح در دو بدن بشویم، جین، فقط کافی است اجازه نامه را بگیریم تا بتوانیم ازدواج کنیم . »
- « آقای راچستر، الان متوجه شدم که خیلی از ظهر می گذرد، و پایلت به خانه رفته تا غذایش را بخورد. بگذارید نگاهی به ساعتتان بیندازم.))
- تقریبا ساعت چهار بعد از ظهرست، آقا، گرسنه تان نیست؟ »
- «سه روز دیگر این موقع باید عروسی را راه بیندازیم، جین. حالا دیگر لباس و جواهر اصلا مهم نیست. همه اینها یک پشیز هم ارزش ندارد.)
ا - «آفتاب تمام آثار باران را خشکانده، آقا. باد ملایمی می آید. هوا خیلی گرم شده.»
- «جین، آیا می دانی همین حالا هم گردنبند کوچک مرواریدت را دور دستمال گردن مفرغی رنگ زیر کراواتم بسته ام؟ از همان روزی که تنها گنجینه ام را از دست دادم این را به عنوان یادبود با خودم دارم. »
- « از میان درختستان برمیگردیم خانه چون از همه جا سایه اش
«تا حالا از این که دستم را بگیرند و راهنمای من باشند نفرت داشتم اما حس میکنم از این به بعد دیگر نفرت نخواهم داشت؛ دوست نداشتم دستم را در دست یک خدمتکار بگذارم اما حالا برایم دلپذیر ست که حس کنم انگشتهای کوچک جین دور انگشتهایم حلقه شده. ترجیح می دادم کاملا تنها بمانم تا این که همیشه یک خدمتکار همراهم باشد، اما خدمت محبت آمیز جین برایم یک شادی دائمی خواهد بود. جین برای من مناسب است؛ آیا من هم مناسب او هستم؟»
- «هیچکس برای من مناسبتر از شما نیست آقا.»
- «حالا که اینطور ست پس دیگر منتظر چه هستیم؛ باید هر چه زودتر ازدواج کنیم.»
حالت چشمها و لحن کلامش حاکی از اشتیاق او بود. حرارت و بی پروائی سابقش برانگیخته شده بود.
بدون هیچ تأخیری باید یک روح در دو بدن بشویم، جین، فقط کافی است اجازه نامه را بگیریم تا بتوانیم ازدواج کنیم . »
- « آقای راچستر، الان متوجه شدم که خیلی از ظهر می گذرد، و پایلت به خانه رفته تا غذایش را بخورد. بگذارید نگاهی به ساعتتان بیندازم.))
- تقریبا ساعت چهار بعد از ظهرست، آقا، گرسنه تان نیست؟ »
- «سه روز دیگر این موقع باید عروسی را راه بیندازیم، جین. حالا دیگر لباس و جواهر اصلا مهم نیست. همه اینها یک پشیز هم ارزش ندارد.)
ا - «آفتاب تمام آثار باران را خشکانده، آقا. باد ملایمی می آید. هوا خیلی گرم شده.»
- «جین، آیا می دانی همین حالا هم گردنبند کوچک مرواریدت را دور دستمال گردن مفرغی رنگ زیر کراواتم بسته ام؟ از همان روزی که تنها گنجینه ام را از دست دادم این را به عنوان یادبود با خودم دارم. »
- « از میان درختستان برمیگردیم خانه چون از همه جا سایه اش