نام کتاب: جین ایر
آهسته با اندوه گفت: «چشمه خشکیده بینایی من! قدرت فلج شده ام !)
او را نوازش کردم تا آرام شود. می دانستم راجع به چه چیزی دارد فکر می کند، و میل دارد راجع به آن با او حرف بزنم اما جرأت نمی کند، جرأت نمی کند آن فکر و خواسته اش را بر زبان بیاورد. وقتی یک لحظه صورت خود را برگرداند دیدم از زیر پلک بسته او یک قطره اشگ روی گونه مردانه اش فرو لغزید. قلبم به درد آمد. .
از چند لحظه بعد گفت: «من حالا از آن درخت بلوط باغ ثورنفیلد که درگذشته دچار صاعقه شد وضع بهتری ندارم؛ آن درخت که نابود شده چه حق دارد از شکوفه تاک جنگلی بخواهد که زوال و نابودیش را به طراوت و تازگی تبدیل کند؟ »
ا - «شما نابود نشده اید، آقا، و مثل آن درخت بلوط صاعقه زده هم نیستید. شما دل زنده و نیرومندید. چه بخواهید و چه نخواهید گیاهانی در اطراف ریشه تان خواهند رویید چون در زیر سایه فراوان شما با طراوت خواهند شد؛ و همچنان که رشد می کنند به شما تکیه خواهند داد؛ در اطراف شما خواهند پیچید چون نیروی شما برای آنها تکیه گاه مطمئنی خواهد بود .)) .
باز هم لبخند زد؛ این حرفهایم مایه تسلای خاطرش شده بود. پرسید: «تو راجع به دوست بودن حرف زدی، جین؟». .
با لحن تردید آمیزی جواب دادم: «بله، راجع به این که با هم دوست باشیم» ؛ متوجه بودم منظورش چیزی بیشتر از دوستی است اما نمی دانستم چه کلمه دیگری را می توانم به جای آن بگذارم. خودش به من کمک کرد؟
- «آه، جین! اما من یک همسر می خواهم.»| - «واقعا می خواهید، آقا ؟ » - «بله، مگر این حرف تازه ای است که می شنوی ؟ » - «بله، قبلا در این باره چیزی نگفتید .» - «آیا چیز ناخوشایندی است؟» - «بستگی به موقعیت دارد، آقا؛ تا انتخاب شما چه باشد.»| - «هر تصمیمی که برایم بگیری من تسلیم خواهم بود، جین . »

صفحه 637 از 649