( احمق نیستم، برو...)
- «کجا باید بروم، آقا؟ » - «به راه خودت برو، با آن شوهری که انتخاب کرده ای.) - «آن شوهر، کیست؟» . - «خودت خوب می دانی ؛ همین سینت جان ری ورز. »
- «او شوهر من نیست، و هرگز هم نخواهد بود. او به من عشق ندارد؛ من هم عاشق او نیستم. او (در صورتی که مثل شما بتواند عاشق باشد) عاشق یک خانم جوان زیبا به اسم رزاموند است. فقط به این علت می خواست با من ازدواج کند که تصور می کرد من با داشتن عنوان همسر میسیونر، که مرا شایسته آن می دانست، می توانم با او همکاری کنم. مرد خوب و بزرگ اما بسیار سختگیر و نسبت به من مثل یک تکه یخ، سرد است. مثل شما نیست، آقا؛ من در کنار او، نزدیک او و با او احساس خوشبختی نمی کنم. نسبت به من هیچگونه گذشت و هیچگونه علاقه ای ندارد. در من هیچ چیز جذابی - حتی
جوانی نمی بیند؛ فقط چند جنبه معنوی مفید مشاهده می کند. پس هنوز هم اصرار دارید که شما را رها کنم و پیش او بروم، آقا ؟
بی اختیار می لرزیدم، و بلا اراده به کارفرمای نابینا اما محبوبم چسبیده بودم. تبسم کرد: . .
- «چه می گویی، جین! آیا این صحت دارد؟ آیا روابط میان تو و ری ورز حقیقت به همین صورت بوده؟» .
ا - «دقیقا، آقا. حالا دیگر لازم نیست حسادت کنید! می خواستم کمی سر به سرتان بگذارم تا از غم و غصه هاتان کم کنم. اما اگر بخواهید شما را دوست داشته باشم، به شرطی که بتوانید میزان عشق من نسبت به
خودتان را درک کنید، سرفراز و راضی خواهید بود. تمام قلب من برای * شماست، آقا، به شما تعلق دارد، و اگر روزی تقدیر تمام وجودم را از شما دور
دو من برای همیشه از حضور شما محروم بشوم قلبم همیشه با شما خواهد
.
که افکار اندوهزایی چهره اش را تیره کرده بود دوباره مرا
- «کجا باید بروم، آقا؟ » - «به راه خودت برو، با آن شوهری که انتخاب کرده ای.) - «آن شوهر، کیست؟» . - «خودت خوب می دانی ؛ همین سینت جان ری ورز. »
- «او شوهر من نیست، و هرگز هم نخواهد بود. او به من عشق ندارد؛ من هم عاشق او نیستم. او (در صورتی که مثل شما بتواند عاشق باشد) عاشق یک خانم جوان زیبا به اسم رزاموند است. فقط به این علت می خواست با من ازدواج کند که تصور می کرد من با داشتن عنوان همسر میسیونر، که مرا شایسته آن می دانست، می توانم با او همکاری کنم. مرد خوب و بزرگ اما بسیار سختگیر و نسبت به من مثل یک تکه یخ، سرد است. مثل شما نیست، آقا؛ من در کنار او، نزدیک او و با او احساس خوشبختی نمی کنم. نسبت به من هیچگونه گذشت و هیچگونه علاقه ای ندارد. در من هیچ چیز جذابی - حتی
جوانی نمی بیند؛ فقط چند جنبه معنوی مفید مشاهده می کند. پس هنوز هم اصرار دارید که شما را رها کنم و پیش او بروم، آقا ؟
بی اختیار می لرزیدم، و بلا اراده به کارفرمای نابینا اما محبوبم چسبیده بودم. تبسم کرد: . .
- «چه می گویی، جین! آیا این صحت دارد؟ آیا روابط میان تو و ری ورز حقیقت به همین صورت بوده؟» .
ا - «دقیقا، آقا. حالا دیگر لازم نیست حسادت کنید! می خواستم کمی سر به سرتان بگذارم تا از غم و غصه هاتان کم کنم. اما اگر بخواهید شما را دوست داشته باشم، به شرطی که بتوانید میزان عشق من نسبت به
خودتان را درک کنید، سرفراز و راضی خواهید بود. تمام قلب من برای * شماست، آقا، به شما تعلق دارد، و اگر روزی تقدیر تمام وجودم را از شما دور
دو من برای همیشه از حضور شما محروم بشوم قلبم همیشه با شما خواهد
.
که افکار اندوهزایی چهره اش را تیره کرده بود دوباره مرا