نام کتاب: جین ایر
و با صفا نشیمنگاهی برایش یافتم. این نشیمنگاه تنه خشک یک درخت بود . وقتی نشست و مرا روی زانوی خود نشانید مخالفتی نشان ندادم و چرا بایست نشان می دادم وقتی هر دویمان از نزد هم بودن بیشتر از دور بودن از یکدیگر احساس خوشبختی میکردیم؟ پایلت در کنارمان دراز کشیده بود . همه جا آرام بود. آن مرد همچنان که مرا محکم در آغوش گرفته بود ناگهان لب به سخن گشود: ا لر «بیرحم! گریز پای بیرحم ! آه ، جین، وقتی فهمیدم از ثورنفیلد فرار کرده ای، وقتی به هیچ وجه نتوانستم پیدایت کنم و بعد از وارسی اطاقت مطمئن شدم که هیچ پولی یا چیز قابل فروشی با خودت نبرده ای هیچ می دانی
چه حالی پیدا کردم؟ گردنبند مرواریدی که خودم به تو داده بودم همچنان دست نخورده توی جعبه کوچکش بود و چمدانهایت که برای سفر ماه عسل آماده کرده بودی همانطور قفل و طناب پیچی شده باقی مانده بود. از خودم پرسیدم جین عزیزمن که درمانده و بدون پول از خانه بیرون رفته چکار می تواند بکند؟ و چکار کرد؟ خوب، حالا، بگذار بشنوم که چکار کرد.)
من، که بدینگونه ترغیب به حرف زدن شده بودم، شروع کردم به نقل وقایعی که یک سال قبل برایم پیش آمده بود. ماجراهای مربوط به آن سه روز بیخانمانی و گرسنگی را تا اندازه ای به طور مختصر و بدون تأکید بر درد و رنجی که متحمل شده بودم ذکر کردم چون نقل آن وقایع جز آن که او را بیشتر غمگین کند هیچ ثمر دیگری نداشت؛ همان مطالب کوتاهی هم که نقل کردم قلب مهربانش را بیش از آنچه انتظار داشتم جریحه دار کرد.
گفت: «تو نبایست به آن صورت، بی آن که مقدمات سفر را فراهم کنی راه می افتادی و می رفتی. بایست قصدت را با من در میان می گذاشتی. بایست به من اطمینان میکردی. من هرگز تو را مجبور نمی کردم که معشوقه ام بشوی. با آن که در اثر ناامیدی از ازدواج با تو روش خشونت آمیزی داشتم اما، در حقیقت، تو را خیلی بیشتر از آن دوست می داشتم که به تو ظلم کنم. ترجیح می دادم نصف ثروتم را به تو بدهم (بی آنکه در مقابل، از تو حتی توقع یک بوسه داشته باشم تا این که تو خودت را در این دنیای بزرگ تسلیم پیشامدها کنی. اطمینان دارم رنجهایی که تحمل کرده ای بیشتر از آن است

صفحه 630 از 649