روی صندلی خود نشسته بود اما قرار نداشت؛ معلوم بود منتظر ست. خطوطی که حالت غم همیشگی او را نشان می دادند به خوبی در چهره نیرومندش مشخص بودند. قیافه اش انسان را به یاد چراغ خاموشی می آورد که در انتظار روشن شدن است - و افسوس! حالا خود او نمی توانست چراغهای سیمای زنده خود را روشن کند؛ برای این کار به شخص دیگری احتیاج داشت! می خواستم شاد و بیخیال باشم اما ضعف و درماندگی آن مرد نیرومند مرا به شدت متأثر ساخت. با این حال، تا آنجا که برایم مقدور بود تلاش کردم با سرزندگی و نشاط با او رو به رو شوم
و گفتم: «روز آفتابی خوبی است، آقا. دیگر اثری از باران نیست، و حالا بعد از باران دیشب هوا خیلی لطیف شده. به زودی با هم قدم خواهیم زد)
درست به هدف زده بودم؛ قیافه اش باز شد: ا - «اوه، پس واقعا خودت هستی، چکاوک من! بیا پیشم. پس تو نرفته ای، غیب نشده ای؟ یک ساعت قبل شنیدم یکی از همجنسانت روی درخت نغمه سرایی می کرد اما من در صدایش هیچ نوع موسیقی دلنشینی حس نکردم. فقط فهمیدم اشعه خورشید تابان در آسمان پخش شده. تمام نغمات زیبای جهان در کلام جین جمع شده و من می توانم آنها را با گوشهایم بشنوم
خوشحالم که در حقیقت از نعمت شنیدن محروم نیستم) و تمام آفتاب را می توانم با بودن او در اینجا حس کنم. »
با شنیدن این اظهار ضعف و وابستگی او اشک در چشمانم جمع شد؛ درست مثل این بود که شاهین را به تخته چوب مخصوص پرندگان ببندند، و او برای غذای خود ناگزیر شود به گنجشگ اکتفا کند. اما من اهل گریه و زاری نبودم ؛ قطرات شور اشگ را از چهره ام پاک کردم، و خودم را به آماده کردن صبحانه مشغول ساختم.
بیشتر ساعات صبح را در هوای آزاد گذراندیم. او را از میان درختستان مرطوب و وحشی به طرف چند مزرعه دلگشا راهنمایی کردم. برای او توضیح می دادم که چه سبزی شفافی دارند، گلها و خار پشته ها چقدر با طراوات و زیبا به نظر می رسند و آسمان چه رنگ زیبای درخشانی دارد. در نقطه ای دور از انتظار
و گفتم: «روز آفتابی خوبی است، آقا. دیگر اثری از باران نیست، و حالا بعد از باران دیشب هوا خیلی لطیف شده. به زودی با هم قدم خواهیم زد)
درست به هدف زده بودم؛ قیافه اش باز شد: ا - «اوه، پس واقعا خودت هستی، چکاوک من! بیا پیشم. پس تو نرفته ای، غیب نشده ای؟ یک ساعت قبل شنیدم یکی از همجنسانت روی درخت نغمه سرایی می کرد اما من در صدایش هیچ نوع موسیقی دلنشینی حس نکردم. فقط فهمیدم اشعه خورشید تابان در آسمان پخش شده. تمام نغمات زیبای جهان در کلام جین جمع شده و من می توانم آنها را با گوشهایم بشنوم
خوشحالم که در حقیقت از نعمت شنیدن محروم نیستم) و تمام آفتاب را می توانم با بودن او در اینجا حس کنم. »
با شنیدن این اظهار ضعف و وابستگی او اشک در چشمانم جمع شد؛ درست مثل این بود که شاهین را به تخته چوب مخصوص پرندگان ببندند، و او برای غذای خود ناگزیر شود به گنجشگ اکتفا کند. اما من اهل گریه و زاری نبودم ؛ قطرات شور اشگ را از چهره ام پاک کردم، و خودم را به آماده کردن صبحانه مشغول ساختم.
بیشتر ساعات صبح را در هوای آزاد گذراندیم. او را از میان درختستان مرطوب و وحشی به طرف چند مزرعه دلگشا راهنمایی کردم. برای او توضیح می دادم که چه سبزی شفافی دارند، گلها و خار پشته ها چقدر با طراوات و زیبا به نظر می رسند و آسمان چه رنگ زیبای درخشانی دارد. در نقطه ای دور از انتظار