نام کتاب: جین ایر
بعد از صرف شام شروع کرد به سؤال کردن از من. چیزهای زیادی پرسید از این قبیل که کجا بوده ام، چه کار می کرده ام، چگونه توانستم او را پیدا کنم و غیره. اما من جوابهای کوتاه می دادم چون آن شب خیلی دیر وقت شده بود و من نبایست وارد جزئیات می شدم. علاوه براین، نمی خواستم احساسات او را بیش از اندازه برانگیزم و قلبش را با اندک مطلب آزارنده ای به درد بیاورم. عجالتا تنها هدف من خوشحال کردن او بود. چنان که گفتم او خوشحال بود اما با این وصف در حالت عادی نبود. هرگاه سکوتی پیش می آمد و گفت وگو قطع می شد او بیقراری می کرد، به من دست می زد، بعد میگفت: « مین ؟راستی راستی تو یک انسانی، جین؟ از این موضوع اطمینان داری؟ »
- «با تمام وجودم اطمینان دارم، آقای راچستر. »
- «با این حال، تو چطور در این شب تیره و غم انگیز توانستی ناگهان به این صورت در کنار اجاق خاموش من ظاهر بشوی؟ من دستم را دراز کردم تا از خدمتکار یک لیوان آب بگیرم اما آن لیوان را تو به من دادی. سؤال کردم و انتظار داشتم همسر جان به من جواب بدهد، و صدای تو به گوشم رسید. ))
- «علتش این بود که من با سینی آب به جای مری وارد اطاق شده بودم.))
- و حالا در همین لحظاتی که با تو می گذرانم چه جاذبه ای حس میکنم! چه کسی می تواند درک کند که در چند ماه گذشته چه زندگی تیره، غم انگیز و خالی از امیدی گذرانده ام؟ نه کاری کرده ام، نه انتظار چیزی داشته ام. سردم بوده. و گذاشته ام بخاری همچنان خاموش بماند؛ گرسنه بوده ام و فراموش کرده ام. غم بی پایان و گاهی میل جنون آسایی برای دیدن دوباره جیئم بر من عارض شده بود . بله، اشتیاق من برای باز یافتن او به مراتب بیشتر از غم و رنج من برای از دست دادن چشمهایم بوده. حالا چطور ممکن است جین
، ناگهان و به این آسانی پیش من آمده باشد و بگوید که مرا دوست دارد؟ ترسم از این است که او فردا دیگر پیش من نباشد. » و وقتی متوجه شدم چه اندیشه های تیره و آشفته ای در ذهنش میگذرد و آنها را با چنین عباراتی بیان می کند لازم دانستم با جوابی معمولی و عملی او را به بهترین و قاطعانه ترین وجهی از واقعیت امر مطمئن سازم. بنابراین،

صفحه 626 از 649