با وجود همه اینها سخت عاشق شماست، و برایتان خیلی ارزش قائل است.»
- «تصور من این بود که تو به محض دیدن دست من وصورت گوشت بالا آورده ام دلت به هم می خورد، جین.»
. «آیا واقعا اینطور تصور می کردید؟ دیگر چنین چیزی به من نگویید؛ می ترسم چیزی بگویم که ارزش نظر شما را کم کند. حالا بگذارید یک دقیقه از پیش شما بروم تا خاکستر بخاری را کنار بزنم و آن را مرتب کنم. حالا آتش بخاری را تشخیص می دهید؟ »
- «بله، با چشم راستم نور ضعیفی می بینم، مثل مه گلگون است.) - «شمعها را هم می بینید؟ » - خیلی تار؛ روشنایی هر کدام مثل روشنایی ابرست.) - «مرا می توانید ببینید؟ »
- «نه، فرشته من؛ اما همین هم که صدایت را می شنوم و تو را لمس میکنم خیلی شکرگزارم »
- «شامتان را کی می خورید؟ - «هیچوقت شام نمی خورم.»
- «اما امشب کمی خواهید خورد. من گرسنه ام، شما هم همینطور؛ چیزی که هست شما فراموش کرده اید.»
بعد از آن که مری را احضار کردم به اطاق سر و صورت نشاط انگیزتری دادم. بعد برای او غذای مناسبی آماده ساختم. روحیه پرهیجانی داشتم. در طول مدت صرف شام و مدتی بعد از آن با لذت و به راحتی با او به گفت وگو پرداختم. در بودن با او هیچگونه منع آزارنده ای حس نمی کردم؛ مجبور نبودم شادی و نشاط خود را پنهان کنیم. در حضور او کاملا راحت بودم چون می دانستم با او هماهنگی دارم. تمام آنچه می گفتم یا انجام می دادم برای تسلای خاطر یا خوشحال ساختن او بود؛ می خواستم احساس شادی کند. در سراسر وجود خود نشاط و سرزندگی حس میکردم. در بودن با او زنده کامل بودم، او نیز با حضور من چنین بود. چون نابینا بود تبسم او در چهره اش نقش می بست، شادی او از پیشانیش خوانده می شد و خطوط صورتش نمودار آرامش روح او بودند.
- «تصور من این بود که تو به محض دیدن دست من وصورت گوشت بالا آورده ام دلت به هم می خورد، جین.»
. «آیا واقعا اینطور تصور می کردید؟ دیگر چنین چیزی به من نگویید؛ می ترسم چیزی بگویم که ارزش نظر شما را کم کند. حالا بگذارید یک دقیقه از پیش شما بروم تا خاکستر بخاری را کنار بزنم و آن را مرتب کنم. حالا آتش بخاری را تشخیص می دهید؟ »
- «بله، با چشم راستم نور ضعیفی می بینم، مثل مه گلگون است.) - «شمعها را هم می بینید؟ » - خیلی تار؛ روشنایی هر کدام مثل روشنایی ابرست.) - «مرا می توانید ببینید؟ »
- «نه، فرشته من؛ اما همین هم که صدایت را می شنوم و تو را لمس میکنم خیلی شکرگزارم »
- «شامتان را کی می خورید؟ - «هیچوقت شام نمی خورم.»
- «اما امشب کمی خواهید خورد. من گرسنه ام، شما هم همینطور؛ چیزی که هست شما فراموش کرده اید.»
بعد از آن که مری را احضار کردم به اطاق سر و صورت نشاط انگیزتری دادم. بعد برای او غذای مناسبی آماده ساختم. روحیه پرهیجانی داشتم. در طول مدت صرف شام و مدتی بعد از آن با لذت و به راحتی با او به گفت وگو پرداختم. در بودن با او هیچگونه منع آزارنده ای حس نمی کردم؛ مجبور نبودم شادی و نشاط خود را پنهان کنیم. در حضور او کاملا راحت بودم چون می دانستم با او هماهنگی دارم. تمام آنچه می گفتم یا انجام می دادم برای تسلای خاطر یا خوشحال ساختن او بود؛ می خواستم احساس شادی کند. در سراسر وجود خود نشاط و سرزندگی حس میکردم. در بودن با او زنده کامل بودم، او نیز با حضور من چنین بود. چون نابینا بود تبسم او در چهره اش نقش می بست، شادی او از پیشانیش خوانده می شد و خطوط صورتش نمودار آرامش روح او بودند.