روح بزرگواری داری که تو را موظف می کند برای کسانی که قابل ترحم می دانی فداکاری کنی)، و این بدون شک بایست برای من کافی بوده باشد. تصور می کنم، در این صورت، نباید جز احساس پدرانه هیچ احساس دیگری نسبت به تو داشته باشم؛ آیا اینطور فکر می کنی؟ یا الله، به من بگو. »)
ا - «من آن طوری فکر میکنیم که شما دوست داشته باشید، آقای راضیم که، اگر ترجیح می دهید، پرستارتان باشم.»
- «اما تو همیشه نمی توانی پرستار من باشی، جنت. تو جوانی؛ بالاخره یک روزی باید ازدواج کنی.»
- من به ازدواج اهمیتی نمی دهم » ا - إباید اهمیت بدهی، جنت. اگر وضع من مثل سابق بود سعی می کردم تو را وادارم به این موضوع اهمیت بدهی اما افسوس که یک موجود افلیج نابینایم!» |
باز هم قیافه اش گرفته شد. من، برعکس، خوشحالتر از قبل شدم و جرأت تازه ای پیدا کردم؛ این آخرین کلمات او به من نشان داد که اشکال کار در کجاست و چون من در ازدواج او با خودم هیچ اشکالی نمی دیدم از نگرانی قبلی خود کاملا خلاص شدم. گفت وگو را با روحیه شادابتری از سرگرفتم:
و در حالی که زلفهای انبوه و مدتها به حال خود رها شده اش را مرتب میکردم گفتم: «الان وقت آن است که یک نفر اصلاح وضع ظاهر شما را برعهده بگیرد چون می بینم با این همه موی سر و رویتان به صورت شیر یا چیزی از این قبیل در آمده اید. بدون شک ظاهرتان مثل بخت النصر شده. موهاتان مرا به یاد پرهای عقاب می اندازد. حالا دیگر ناخنهاتان را نگاه نکرده ام؛ نمی دانم مثل پنجه پرندگان شده یا نه.»
او همچنان که عضو قطع شده خود را از زیر بغلش بیرون می آورد و به من نشان می داد گفت: «در این دستم نه پنجه ای دارم نه ناخنی: فقط یک تکه گوشت بیحس است با ظاهر زشت! اینطور فکر نمی کنی ، جین؟ »
. - «دیدن آن متأثر کننده است، دیدن چشمهاتان متأثر کننده است و همینطور اثر سوختگی روی پیشانیتان. اما مهمتر از همه این است که یک نفر ٢. پادشاه بابل (۵۹۲- ع60 قبل از میلاد) که چند سال بعد از نشستن بر تخت پادش می دیوانه شد. .
ا - «من آن طوری فکر میکنیم که شما دوست داشته باشید، آقای راضیم که، اگر ترجیح می دهید، پرستارتان باشم.»
- «اما تو همیشه نمی توانی پرستار من باشی، جنت. تو جوانی؛ بالاخره یک روزی باید ازدواج کنی.»
- من به ازدواج اهمیتی نمی دهم » ا - إباید اهمیت بدهی، جنت. اگر وضع من مثل سابق بود سعی می کردم تو را وادارم به این موضوع اهمیت بدهی اما افسوس که یک موجود افلیج نابینایم!» |
باز هم قیافه اش گرفته شد. من، برعکس، خوشحالتر از قبل شدم و جرأت تازه ای پیدا کردم؛ این آخرین کلمات او به من نشان داد که اشکال کار در کجاست و چون من در ازدواج او با خودم هیچ اشکالی نمی دیدم از نگرانی قبلی خود کاملا خلاص شدم. گفت وگو را با روحیه شادابتری از سرگرفتم:
و در حالی که زلفهای انبوه و مدتها به حال خود رها شده اش را مرتب میکردم گفتم: «الان وقت آن است که یک نفر اصلاح وضع ظاهر شما را برعهده بگیرد چون می بینم با این همه موی سر و رویتان به صورت شیر یا چیزی از این قبیل در آمده اید. بدون شک ظاهرتان مثل بخت النصر شده. موهاتان مرا به یاد پرهای عقاب می اندازد. حالا دیگر ناخنهاتان را نگاه نکرده ام؛ نمی دانم مثل پنجه پرندگان شده یا نه.»
او همچنان که عضو قطع شده خود را از زیر بغلش بیرون می آورد و به من نشان می داد گفت: «در این دستم نه پنجه ای دارم نه ناخنی: فقط یک تکه گوشت بیحس است با ظاهر زشت! اینطور فکر نمی کنی ، جین؟ »
. - «دیدن آن متأثر کننده است، دیدن چشمهاتان متأثر کننده است و همینطور اثر سوختگی روی پیشانیتان. اما مهمتر از همه این است که یک نفر ٢. پادشاه بابل (۵۹۲- ع60 قبل از میلاد) که چند سال بعد از نشستن بر تخت پادش می دیوانه شد. .