- بدون شک، مگر این که شما خودتان نخواهید همسایه شما، پرستار شما و کدبانوی خانه شما خواهم بود. چون می بینم تنها هستید همدم شما خواهم شد تا برایتان کتاب بخوانم، با شما قدم بزنم، پیش شما بنشینم، کارهاتان را انجام بدهم، برای شما چشم و دست باشم. دیگر اینطور افسرده نباشید، ارباب عزیز من، تا وقتی من زنده ام شما تنها و درمانده نخواهید بود .))
جوابی نداد. جدی اما پریشان به نظر می رسید. آهی کشید. دهانش نیمه باز شد مثل این که می خواست چیزی بگوید اما دوباره آن را بست. کمی احساس ناراحتی کردم. شاید از روی بیملاحظگی قرارداد سنتی حفظ فاصله میان او و خودم را زیر پا گذاشته بودم و او، مثل سینت جان، در این گستاخی من در مورد عدم رعایت فاصله جنبۀ ناشایستی مشاهده کرده بود. من با توجه به این امر که او میل دارد همسرش بشوم و این را از من می خواهد چنین پیشنهادی به او دادم. این انتظار، چون مطمئن بودم احتیاج به کوچکترین توضیحی ندارد، باعث شده بود تصور کنم او بی تامل از من خواهد خواست همسر او بشوم؛ اما چون هیچ اشاره ای راجع به این موضوع نکرد و قیافه اش گرفته تر شد من ناگهان متوجه شدم که تا آن موقع ک؟ در اشتباه بودم و شاید بازیچه دست او شده بودم. کم کم شروع کردم به این که خود را از میان بازوانش بیرون بکشم اما او مشتاقانه مرا بیشتر به خودش چسباند:)
«نه، نه، جین؛ تونباید بروی. نه ، من تو را لمس کرده ام، صدایت را شنیده ام، از بودنت در اینجا احساس آسایش خاطر و تسلای دلپذیری به من دست داده: نمی توانم از این شادیها صرف نظر کنم. هیچ امیدی برایم نمانده؛ باید تو را داشته باشم. مردم ممکن است به من بخندند، ممکن است مرا بیعقل و خودخواه بدانند اما اینها برای من مهم نیست. این رو من است که تو را می طلبد؛ راضی خواهد شد وگرنه انتقام مهلکی از خودش خواهد گرفت »
- «بسیار خوب، آقا، پیش شما خواهم ماند. این را همین حالا هم گفتم.))
- بله، اما منظور تو از ماندن پیش من یک چیزست و منظور من چیز دیگری. تو شاید بتوانی تصمیم بگیری که در دسترس من و در اطراف صندلی من باشی؛ مثل یک پرستار مهربان به من خدمت کنی (چون قلب مهربان و
جوابی نداد. جدی اما پریشان به نظر می رسید. آهی کشید. دهانش نیمه باز شد مثل این که می خواست چیزی بگوید اما دوباره آن را بست. کمی احساس ناراحتی کردم. شاید از روی بیملاحظگی قرارداد سنتی حفظ فاصله میان او و خودم را زیر پا گذاشته بودم و او، مثل سینت جان، در این گستاخی من در مورد عدم رعایت فاصله جنبۀ ناشایستی مشاهده کرده بود. من با توجه به این امر که او میل دارد همسرش بشوم و این را از من می خواهد چنین پیشنهادی به او دادم. این انتظار، چون مطمئن بودم احتیاج به کوچکترین توضیحی ندارد، باعث شده بود تصور کنم او بی تامل از من خواهد خواست همسر او بشوم؛ اما چون هیچ اشاره ای راجع به این موضوع نکرد و قیافه اش گرفته تر شد من ناگهان متوجه شدم که تا آن موقع ک؟ در اشتباه بودم و شاید بازیچه دست او شده بودم. کم کم شروع کردم به این که خود را از میان بازوانش بیرون بکشم اما او مشتاقانه مرا بیشتر به خودش چسباند:)
«نه، نه، جین؛ تونباید بروی. نه ، من تو را لمس کرده ام، صدایت را شنیده ام، از بودنت در اینجا احساس آسایش خاطر و تسلای دلپذیری به من دست داده: نمی توانم از این شادیها صرف نظر کنم. هیچ امیدی برایم نمانده؛ باید تو را داشته باشم. مردم ممکن است به من بخندند، ممکن است مرا بیعقل و خودخواه بدانند اما اینها برای من مهم نیست. این رو من است که تو را می طلبد؛ راضی خواهد شد وگرنه انتقام مهلکی از خودش خواهد گرفت »
- «بسیار خوب، آقا، پیش شما خواهم ماند. این را همین حالا هم گفتم.))
- بله، اما منظور تو از ماندن پیش من یک چیزست و منظور من چیز دیگری. تو شاید بتوانی تصمیم بگیری که در دسترس من و در اطراف صندلی من باشی؛ مثل یک پرستار مهربان به من خدمت کنی (چون قلب مهربان و