نام کتاب: جین ایر
فریاد کشید: «انگشتهای خودش است! انگشتهای کوچک و ظریف خودش! اگر اینطور ست پس بقیه بدن او هم باید اینجا باشد!)
دست عضلانی خود را از میان دستهایم بیرون آورد؛ بازوهایم، شانه هایم، گردنم و کمرم، یکی بعد از دیگری، را لمس کرد. مرا در آغوش گرفت و به خود چسباند.» ا - «جین است؟ چیست؟ این هیکلش است؛ این قد و قامتش ...»
افزودم: «و این هم صدایش است. تمام وجودش اینجاست، و همینطور قلبش. خداوند یارتان باشد، آقا ! از این که اینقدر به شما نزدیکم خوشحالم. »
فقط میگفت: «جین ایر، جین ایر .)
جواب دادم: «ارباب عزیزم، من جین ایر هستم. بالاخره شما را پیدا کردم. حالا پیش شما برگشته ام.»
د «آیا حقیقت دارد؟ آیا این جسم توست؟ جین ایر زنده من؟
- «شما دارید مرا لمس می کنید، آقا. مرا نگهداشته اید، و خیلی هم محکم نگهداشته اید. من مثل یک جسد نیستم و مثل هوا هم تهی نیستم، هستم؟»
، عزیز زنده ام ! اینها مسلما اعضای اوست، و این هم ترکیب صورتش است، اما این غیرممکن است؛ ] من نمی توانم بعد از آن همه مصیبت اینقدر خوشبخت بشوم. این فقط رؤیاست ؛ شبها از این قبیل رؤیاها برایم زیاد پیش می آید؛ خواب می بینم که او را مثل حالا اینطور به خودم چسبانده ام، و او را می بوسم، اینطور، و احساس میکنم که او هم مرا دوست دارد، و امیدوار می شوم که از پیش من نخواهد رفت. »
- که از همین امروز دیگر نخواهم رفت، آقا .»
- «آیا این موجود رؤیایی من می گوید هرگز نخواهد رفت؟ اما همیشه وقتی بیدار می شوم می بینم شوخی خنکی با من شده. من درمانده و تنها شده ام. زندگیم تاریک، تنها، خالی از امید؛ روحم سخت تشنه و در عین حال ممنوع از نوشیدن و قلبم مشتاق و گرسنه اما برحذر از سیر شدن است. ای موجود رؤیایی نرم و لطیف، که حالا میان بازوانم هستی، تو هم مثل

صفحه 621 از 649