دوباره صورت خود را برگرداند و آهی کشید.
گفت: «آب را به من بده، مری.))
در این موقع من با لیوان که فقط نصف آن آب داشت به او نزدیک شدم. پایلت، همچنان هیجان زده، دنبالم بود. |
آن مرد پرسید: «چه خبرست؟» |
من دوباره گفتم : « آرام باش، پابلت!» همچنان که لیوان را با احتیاط و دقت نزدیک لبهایش می برد گوشهای خود را تیز کرده بود، آب را نوشید، و لیوان را پایین گذاشت: «تو مری هستی، مگر نه؟»
جواب دادم: «مری توی آشپزخانه است.»
با یک حرکت سریع دست خود را دراز کرد اما چون نمی دانست من کجا ایستاده ام دستش به من نخورد. پرسید: «کی اینجاست ؟ چی اینجاست؟ ظاهرا با تلاش بیهوده و غم انگیزی می کوشید با آن چشمان فاقد بینایی ببیند. آمرانه و با صدایی بلند دستور داد: «به من جواب بده، دوباره حرف بزن!»
گفتم: «باز هم آب میل دارید، آقا ؟ من نصف آن را ریختم.» - «کی اینجاست؟ چی اینجاست؟ کی دارد حرف می زند؟ »
جواب دادم: «پایلت مرا می شناسد، و جان و مری هم می دانند که من اینجایم. همین امشب آمدم . »
- «خدایا چه می شنوم ! چه توهمی به من دست داده؟ به چه جنون مطبوعی دچار شده ام ؟
- «نه توهمی هست و نه جنونی. روح شما، آقا، قوی تر از آن است که گرفتار توهم بشود، شما سالمتر از آنید که دچار جنون بشوید.)
- «گوینده کجاست؟ آیا این فقط صداست که می شنوم ؟ آه ! نمی توانم ببینم اما باید حس کنم و الا قلبم از حرکت می ایستد و مغزم از کار می افتد. هر چه هستی، یا هر که هستی، خودت را در دسترس من بگذار تا تو را لمس کنم وگرنه نمی توانم زنده بمانم!»
شروع کرد به لمس کردن اشیاء اطراف خود . دست سرگردانش را گ لندرا محکم میان هر دو دست خود نگهداشتم
گفت: «آب را به من بده، مری.))
در این موقع من با لیوان که فقط نصف آن آب داشت به او نزدیک شدم. پایلت، همچنان هیجان زده، دنبالم بود. |
آن مرد پرسید: «چه خبرست؟» |
من دوباره گفتم : « آرام باش، پابلت!» همچنان که لیوان را با احتیاط و دقت نزدیک لبهایش می برد گوشهای خود را تیز کرده بود، آب را نوشید، و لیوان را پایین گذاشت: «تو مری هستی، مگر نه؟»
جواب دادم: «مری توی آشپزخانه است.»
با یک حرکت سریع دست خود را دراز کرد اما چون نمی دانست من کجا ایستاده ام دستش به من نخورد. پرسید: «کی اینجاست ؟ چی اینجاست؟ ظاهرا با تلاش بیهوده و غم انگیزی می کوشید با آن چشمان فاقد بینایی ببیند. آمرانه و با صدایی بلند دستور داد: «به من جواب بده، دوباره حرف بزن!»
گفتم: «باز هم آب میل دارید، آقا ؟ من نصف آن را ریختم.» - «کی اینجاست؟ چی اینجاست؟ کی دارد حرف می زند؟ »
جواب دادم: «پایلت مرا می شناسد، و جان و مری هم می دانند که من اینجایم. همین امشب آمدم . »
- «خدایا چه می شنوم ! چه توهمی به من دست داده؟ به چه جنون مطبوعی دچار شده ام ؟
- «نه توهمی هست و نه جنونی. روح شما، آقا، قوی تر از آن است که گرفتار توهم بشود، شما سالمتر از آنید که دچار جنون بشوید.)
- «گوینده کجاست؟ آیا این فقط صداست که می شنوم ؟ آه ! نمی توانم ببینم اما باید حس کنم و الا قلبم از حرکت می ایستد و مغزم از کار می افتد. هر چه هستی، یا هر که هستی، خودت را در دسترس من بگذار تا تو را لمس کنم وگرنه نمی توانم زنده بمانم!»
شروع کرد به لمس کردن اشیاء اطراف خود . دست سرگردانش را گ لندرا محکم میان هر دو دست خود نگهداشتم