مناسبی به من بدهد. بعد از آن که متوجه شدم که تدارک مقدمات اقامتم در آنجا هرچند مشکل است اما غیر ممکن نیست به او گفتم که خواهم ماند. درست در همین لحظه زنگ احضار اطاق نشیمن به صدا در آمد.
. گفتم: «وقتی وارد اطاق شدی به اربابت بگو شخصی می خواهد او را ملاقات کند، اما اسمم را به او نگو. »
جواب داد: «گمان نمیکنم به ملاقات با شما علاقه ای داشته باشد؛ میل ندارد کسی به دیدنش برود.)
وقتی به آشپزخانه برگشت از او پرسیدم که آن مرد چه گفته.
جواب داد: «شما باید اسمتان و کاری را که با او دارید بگویید.» بعد یک لیوان آب برداشت، آن را با چند شمع توی سینی گذاشت که برای او ببرد.
پرسیدم: «برای همین زنگ زد؟»
- «بله، با این که چشمش نمی بیند اما همیشه می خواهد در اطاقش شمع روشن باشد.»
- سینی را به من بده تا خودم آن را ببرم.)
آن را از دستش گرفتم. مرا تا جلوی در اطاق نشیمن راهنمایی کرد. همچنان که سینی را نگهداشته بودم دستم می لرزید؛ مقداری از آب لیوان توی سینی ریخت. قلبم به شدت می زد و قفسه سینه ام به سرعت بالا و پایین می رفت. مری در را برایم باز کرد و آن را پشت سرم بست.)
اطاق تاریک به نظر می رسید. مقداری آتش نامرتب و به هم نزده با شعله کم در بخاری می سوخت. ساکن نابینای آن اطاق سر خود را به پیش بخاری بلند قدیمی تکیه داده و روی بخاری خم شده بود. سگ پیرش، پایلت، که در کنارش دراز کشیده بود از سر راهم کنار رفت مثل این که می ترسید من سهوا لگدش کنم. وقتی وارد اطاق شدم سگ گوشهای خود را تیز کرد، بعد با عوعو و زوزه کوتاهی خیز برداشت و به طرف من پرید. نزدیک بود به دستم بزند و سینی را بیندازد. سینی را روی میز گذاشتم بعد همینطور که آن سگ را نوازش میکردم آهسته گفتم: «آرام باش!» آقای راچستر خود به خود سرش را در جهت صدای من برگرداند تا ببیند کیست اما چون چیزی ندید
. گفتم: «وقتی وارد اطاق شدی به اربابت بگو شخصی می خواهد او را ملاقات کند، اما اسمم را به او نگو. »
جواب داد: «گمان نمیکنم به ملاقات با شما علاقه ای داشته باشد؛ میل ندارد کسی به دیدنش برود.)
وقتی به آشپزخانه برگشت از او پرسیدم که آن مرد چه گفته.
جواب داد: «شما باید اسمتان و کاری را که با او دارید بگویید.» بعد یک لیوان آب برداشت، آن را با چند شمع توی سینی گذاشت که برای او ببرد.
پرسیدم: «برای همین زنگ زد؟»
- «بله، با این که چشمش نمی بیند اما همیشه می خواهد در اطاقش شمع روشن باشد.»
- سینی را به من بده تا خودم آن را ببرم.)
آن را از دستش گرفتم. مرا تا جلوی در اطاق نشیمن راهنمایی کرد. همچنان که سینی را نگهداشته بودم دستم می لرزید؛ مقداری از آب لیوان توی سینی ریخت. قلبم به شدت می زد و قفسه سینه ام به سرعت بالا و پایین می رفت. مری در را برایم باز کرد و آن را پشت سرم بست.)
اطاق تاریک به نظر می رسید. مقداری آتش نامرتب و به هم نزده با شعله کم در بخاری می سوخت. ساکن نابینای آن اطاق سر خود را به پیش بخاری بلند قدیمی تکیه داده و روی بخاری خم شده بود. سگ پیرش، پایلت، که در کنارش دراز کشیده بود از سر راهم کنار رفت مثل این که می ترسید من سهوا لگدش کنم. وقتی وارد اطاق شدم سگ گوشهای خود را تیز کرد، بعد با عوعو و زوزه کوتاهی خیز برداشت و به طرف من پرید. نزدیک بود به دستم بزند و سینی را بیندازد. سینی را روی میز گذاشتم بعد همینطور که آن سگ را نوازش میکردم آهسته گفتم: «آرام باش!» آقای راچستر خود به خود سرش را در جهت صدای من برگرداند تا ببیند کیست اما چون چیزی ندید