نام کتاب: جین ایر
وقتی از آن عبور کردم بلافاصله خود را در روشنایی ضعیف دو ردیف از درختان سر به هم آورده یافتم. معبر من جاده پوشیده از علفی بود که از میان چندین تیر چوب بوی ناگرفته و گره دار و از زیر چند طاق در حاشیه جنگل به سمت پایین ادامه می یافت. همچنان که این راه را طی میکردم انتظار داشتم زودتر به محل مسکونی برسم اما می دیدم که با پیچ و خمهای تمام نشدنیش باز هم ادامه دارد؛ هیچ نشانه ای از محل سکونت آدمی یا حیاط و باغچه مشاهده نمی شد.
تصور کردم از جهت غلط آمده و راه را گم کرده ام. تاریکی شب و همینطور تاریکی جنگل تمام اطرافم را فرا گرفته بود. برای یافتن جاده دیگری به اطراف نگاه کردم. هیچ جاده ای نبود؛ همه اش تنه های در هم پیچیده درختان، درختان ستون مانند، شاخه ها و برگهای انبوه تابستانی بود. هیچ روزنه ای به خارج دیده نمی شد.
به پیش رفتن ادامه دادم. سرانجام راه باز شد، درختان قطور کمتر شدند؛ اول یک نرده و بعد خانه را مشاهده کردم. فرن دین در آن روشنایی ضعیف به سختی از میان درختان قابل تشخیص بود. به آن نزدیکتر شدم؛ دیوارهای رو به ویرانیش مرطوب و سبز بودند. از دروازه ای عبور کردم که فقط با یک کلون بسته شده بود. میان یک قطعه زمین محصور ایستادم؛ از آنجا درختستان را می توانستم به صورت نیمدایره مشاهده کنم. نه گلی بود و نه باغچه ای ؛ تنها یک خیابان سنگفرش پهن دور یک چمن أحداث شده بود، و آن هم در حاشیه تاریک جنگل. در قسمت نمای در ورودی دو سه گوشه بالادری به چشم می خورد. پنجره ها مشبک و باریک بودند. در جلوی عمارت نیز باریک بود و یک پله می خورد. آنجا که، همانطور که مدیر مهمانسرای راچستر آمز گفته بود، یک نقطه «کاملا خلوت و متروک» به نظر می رسید. سکوت آن مثل سکوت کلیسا در یکی از روزهای وسط هفته بود؛ صدای
خوردن قطرات باران بر روی برگهای درختان جنگل تنها صدایی بود که در آن نزدیکی شنیده می شد
از خود پرسیدم: «آیا در این خانه امکان دارد کسانی زندگی کنند ؟ » بله، در اینجا آثار زندگی آدمی وجود داشت چون در همین موقع صدای حرکتی

صفحه 616 از 649