- «بله، بله. زنده است اما خیلیها فکر میکنند بهتر بود می مرد »
- «چرا؟ چطور؟» بار دیگر ضربان قلبم شدت گرفت. پرسیدم: «حالا کجاست؟ در انگلستان است؟»
ا - «بله، بله. در انگلستان است. نمی تواند از انگلستان بیرون برود؛ گمان می کنم حالا دیگر برای همیشه در این کشور ماندنی است.»
مگر چه بر سرش آمده بود! و ظاهرا این مرد دیگر نمی خواست حرف بزند. و بالاخره گفت: «به کلی کور شده. بله، کورکور؛ آقای ادوارد را میگویم.»
خودم را برای شیندن چیز خیلی بدتری آماده کرده بودم. می ترسیدم مبادا دیوانه شده باشد. قوت خود را بازیافتم و از او علت این مصیبت را پرسیدم. |
- در واقع، او چشمهایش را قربانی شهامتش کرد. ممکن است کسی طور دیگری قضاوت کند و بگوید قربانی رحم و شفقتش، بانوی من، او نمی خواست تا پیش از آن که تمام ساکنان خانه جلوی چشم خودش از میان آتش نجات پیدا نکرده اند، از آنجا دور بشود. بالاخره بعد از آن که خانم راچستر خودش را از آن بالا پرت کرد او می خواست از راه پلکان بزرگ پایین بیاید که ناگهان صدای سقوط خیلی بزرگی شنیده شد؛ آن پلکان تمام پاین ریخت. او را از زیر خرابه ها بیرون آوردند. زنده بود اما بد جوری آسیب دیده بود. وقتی سقوط کرد یکی از تیرها حائل قسمتی از بدنش شده بود اما یکی از چشمهایش خیلی آسیب دیده بود. یکی از دستهایش خرد شده بود و چنان وضع بدی داشت که آقای کارتر جراح فورأ آن را قطع کرد. آن چشم دیگرش هم به علت نور خیره کننده آتش بینائیش را از دست داده بود. او حالا به تمام معنی درمانده شده؛ کور و فلج.
- کجاست؟ الان کجا زندگی می کند؟ » ا - « در فرن دین، در یک خانه اربابی توی مزرعه ای که دارد. فرن دین تقریبا سی مایل با اینجا فاصله دارد و جای دور افتاده ای است. »
- «کی با اوست؟»
- «چرا؟ چطور؟» بار دیگر ضربان قلبم شدت گرفت. پرسیدم: «حالا کجاست؟ در انگلستان است؟»
ا - «بله، بله. در انگلستان است. نمی تواند از انگلستان بیرون برود؛ گمان می کنم حالا دیگر برای همیشه در این کشور ماندنی است.»
مگر چه بر سرش آمده بود! و ظاهرا این مرد دیگر نمی خواست حرف بزند. و بالاخره گفت: «به کلی کور شده. بله، کورکور؛ آقای ادوارد را میگویم.»
خودم را برای شیندن چیز خیلی بدتری آماده کرده بودم. می ترسیدم مبادا دیوانه شده باشد. قوت خود را بازیافتم و از او علت این مصیبت را پرسیدم. |
- در واقع، او چشمهایش را قربانی شهامتش کرد. ممکن است کسی طور دیگری قضاوت کند و بگوید قربانی رحم و شفقتش، بانوی من، او نمی خواست تا پیش از آن که تمام ساکنان خانه جلوی چشم خودش از میان آتش نجات پیدا نکرده اند، از آنجا دور بشود. بالاخره بعد از آن که خانم راچستر خودش را از آن بالا پرت کرد او می خواست از راه پلکان بزرگ پایین بیاید که ناگهان صدای سقوط خیلی بزرگی شنیده شد؛ آن پلکان تمام پاین ریخت. او را از زیر خرابه ها بیرون آوردند. زنده بود اما بد جوری آسیب دیده بود. وقتی سقوط کرد یکی از تیرها حائل قسمتی از بدنش شده بود اما یکی از چشمهایش خیلی آسیب دیده بود. یکی از دستهایش خرد شده بود و چنان وضع بدی داشت که آقای کارتر جراح فورأ آن را قطع کرد. آن چشم دیگرش هم به علت نور خیره کننده آتش بینائیش را از دست داده بود. او حالا به تمام معنی درمانده شده؛ کور و فلج.
- کجاست؟ الان کجا زندگی می کند؟ » ا - « در فرن دین، در یک خانه اربابی توی مزرعه ای که دارد. فرن دین تقریبا سی مایل با اینجا فاصله دارد و جای دور افتاده ای است. »
- «کی با اوست؟»