نام کتاب: جین ایر
آنها کمک کرد تا پایین بیایند. بعد برگشت تا زن دیوانه اش را از اطاقش بیرون بیاورد. همان موقع چند نفر فریاد کشیدند و به او گفتند که زنش بالای پشت بام است. آن زن در آنجا روی کنگره ها ایستاده بود، دستهایش را تکان می داد و چنان فریاد میکشید که صدایش تا یک مایلی اطراف شنیده می شد. من او را با چشمهای خودم دیدم و صدایش را شنیدم. زن تنومندی بود و موهای سیاه بلندی داشت. می توانستیم ببینیم همچنان که ایستاده بود شعله های آتش به طرف او هجوم می آوردند. من خودم شاهد بودم، و چند نفر دیگر هم شاهد بودند، که آقای راچستر از راه دریچه به بالای پشت بام رفت. شنیدیم صدا می زند: «برتا!» دیدیم که به او نزدیک شد و بعد، بانوی من، آن زن نعره ای کشید و خودش را به پایین پرت کرد. یک دقیقه بعد، روی سنگفرش خرد و داغان شد. »
- مرد؟ »
- («مرد؟ بله، در همان آن مرد؛ مغزش روی سنگفرش متلاشی شده بود .))
- عجیب است!» - فقط عجیب نبود، بانوی من، وحشتناک بود!) آن مرد می لرزید. او را ترغیب کردم بیشتر حرف بزند: «بعد ؟ »
- «بله، بانوی من، بعد خانه تمام سوخت و با خاک یکسان شد. حالا فقط چند قسمت از دیوارها باقی مانده.»
- «آیا تلفات جانی هم داشت ؟ » - «نه. شاید بهتر بود که می داشت.» - «منظورت چیست؟» "
گفت: بیچاره آقای ادوارد! کاش دیگر بعد از آتش سوزی او را نمی دیدم! بعضیها میگویند چون قضیه ازدواج اولش را از همه مخفی کرده و می خواسته در زمان زنده بودن زن اولش زن دیگری بگیرد دچار مکافات شده اما من، خودم، دلم به حالش می سوزد.))
با تعجب پرسیدم: «گفتی هنوز زنده است؟ »

صفحه 613 از 649