نام کتاب: جین ایر
کند نگاهی به چهره زیبایش بیندازد. پس، دزدانه از روی علفها به طرف او می رود؛ مواظب است سر وصدایی نکند. یک لحظه از رفتن باز می ایستد چون تصور می کند معشوقه اش تکانی خورد؛ به هیچ وجه نمی خواهد دیده شود. همه چیز آرام است. دوباره جلو می رود. روی او خم می شود. روانداز نازک و سبکی روی اوست. خم می شود و آن را از روی صورتش کنار می زند. تصورش این است که حالا با چشمان منتظر خود یک چهره زیبا خواهد دید؛ معشوقه جذاب، زنده دل و محبوب خود را در آرامش خواب مشاهده خواهد کرد. چه شد که چشمانش، که برای اولین نگاه آنهمه شتاب داشتند، اکنون خیره مانده اند! اول چقدر شتابزده بودند و حالا چه ثابت و بیحرکت اند! و چه شده که آن عاشق یک دفعه یکه می خورد! پیکری را که یک لحظه پیش جرأت نداشت با انگشتانش آن را لمس کند حالا ناگهان و با چه شدتی آن را در میان بازوان خود می گیرد؟ با چه صدای بلندی نامش را بر زبان می آورد و او را که میان بازوان خود گرفته بود به زمین می اندازد و با وحشت به او خیره می شود. بدینگونه گاهی او را در آغوش می گیرد، شیون میکند و با نگاه خیره به او مینگرد چون دیگر واهمه ای ندارد از این که صدای حرف زدن با حرکاتش آن خفته را بیدار کند. اول می پنداشت معشوقه اش به خواب شیرین و آرامی فرو رفته و حالا می بیند مثل سنگ بیحس شده؛ مرده است. |
و من هم با خوشحالی بزدلانه ای آمده بودم تا به یک خانه مجلل نگاهی بیندازم اما آنچه می دیدم خانه ای بود که سوخته، سیاه و ویران شده بود.
در واقع دیگر نیازی نبود پشت تیر چار چوب دروازه برای رعایت احتیاط دولا شوم تا این که کسی مرا نبیند، تا از پشت پنجره های مشبک اطاق نشیمن آهسته سرک بکشم تا مبادا زندگی آرام اشخاص آن سوی پنجره را آشفته کنم! نیازی نبود که به صدای باز شدن درها گوش فرا دهم، صدای قدمها را روی پیاده رو با سنگفرش بشنوم ! چمن و باغچه ها پایمال و خراب شده بودند؛ دروازه مثل دهانی شده بود که خمیازه میکشید. پیشنمای عمارت، همانطور که یک وقت در رؤیا دیده بودم، چیزی جز یک دیوار پوسته پوسته نبود؛ ظاهر خیلی بلند و خیلی شکننده ای داشت که با پنجره های بدون شیشه و درگاهی مثل یک صفحه کاغذ سوراخ سوراخ به نظر می رسید؛ نه سقفی، نه

صفحه 607 از 649