نام کتاب: جین ایر
در دل جواب دادم: «روح من طالب آن است که هرچه درست است انجام بدهد و جسمم امیدوارم آنقدر قوی باشد تا اراده خداوند را، در زمانی که آن اراده برایم مشخص کرده باشد، تحقق بخشد. به هر حال، به حد کافی قوی خواهد بود تا تحقیق کند و بپرسد؛ میان تردیدهایی که او را احاطه کرده اند درصدد جست وجو برآید تا نور یقین را پیدا کند. »
روز اول ماه ژوئن بود با این حال صبح ابری و سردی بود. قطرات تند باران به پنجره اطاقم می خوردند. شنیدم در وازه جلویی باز شد و سینت جان از خانه بیرون رفت. همچنان که از پنجره به بیرون نگاه میکردم دیدم از میان باغ گذشت، بعد راه مه آلود خلنگزار را در جهت ویت کراس در پیش گرفت در آنجا سوار کالسکه مسافرتی می شد.
با خود گفتم: تا چند ساعت بعد من هم در همین مسیر پشت سر تو راه خواهم افتاد. من هم در ویت کراس باید کالسکه بگیرم. من هم، قبل از آن که برای همیشه اینجا را ترک بگویم، باید در انگستان دنبال شخصی بگردم و او را پیدا کنم.
در این موقع دو ساعت به موقع صرف صبحانه مانده بود. این مدت را با قدم زدن آهسته در اطاق و اندیشیدن راجع به رویدادهایی که باعث این تصمیم گیری شده بودند، گذراندم. آن حالت روحی عجیبی را که به من دست داده بود به یاد آوردم. بله، آن را با تمام غرابت توصیف ناپذیرش می توانستم به خاطر بیاورم. صدایی را که شنیده بودم به خاطر آوردم. دوباره از خود پرسیدم منشأ آن کجا بود. بازهم، مثل قبل، سؤالم بی فایده بود؛ ظاهرأ منشأ آن در درون خودم بود و نه در جهان خارج از خود پرسیدم: آیا یک هیجان صرفا عصبی، یک پندار بیهوده، بود؟ نمی توانستم بفهمم یا باور کنم؛ بیشتر به الهام شباهت داشت. آن ضربه عجیب مثل زمین لرزه ای بود که پایه های زندان پولس رسول و سیلاس را تکان داد. درهای خانه روح را گشوده، قید و بندها را گسسته و آن را از خواب بیدار ساخته بود، و من حس کردم که از آنجا لرزان، مبهوت و هراسان ظاهر شد. بعد با گوش کنجکاو و قلب پرتپش خود از
.. Silas : یکی از رسولان کلیات اورشئیم که در دومین سفر تبلیغاتی پولس رمول او را همراهی کرد و با او به زندان افتاد. ر. ک. أعمال رسولان

صفحه 602 از 649