وقتی بیدار شدند حالت انتظار داشتند: چشم و گوش در انتظار بودند و گوشت و پوست روی استخوانهایم می لرزیدند.
سینت جان پرسید: «چه شنیده ای؟ چه می بینی ؟» چیزی به نظرم نیامده بود اما از یک جایی فریادی شنیده بودم: «جین! جینا جین !» چیزی غیر از این نشنیده بودم.
در حالی که نفس نفس می زدم گفتم: «آه، خدای من! این چه صدایی است؟» می توانستم پرسم: «از کجاست؟» برای این که نه در اطاق چیزی به نظر می رسید، نه در خانه و نه در باغ. از هوا نبود، از زیر زمین نبود و از بالای سر هم نبود. آن را شنیده بودم، در کجا یا از کجا هیچوقت نتوانستم بدانم! صدای یک انسان بود؛ صدایی آشنا، دوست داشتنی و از یاد نرفتنی: صدای ادوارد فرفاکس راچستر بود. لحن بسیار محزونی داشت؛ مویه ای وحشی و وهم انگیز بود، گفتی درخواست کمک می کرد.
فریاد کشیدم: «دارم می آیم! منتظرم باش! اوه، حتما خواهم آمد!» به سرعت به طرف در فتم، به راهرو نگاه کردم؛ تاریک بود. از ساختمان خارج شدم و به طرف باغ رفتم؛ چیزی ندیدم.
هیجان زده فریاد کشیدم: «کجا هستی ؟ »
تپه های آن سوی مارش گلن به آهستگی صدایم را به من برگردانیدند؛ گوش فرا دادم: «کجا هستی ؟» باد در میان درختان کاج آهسته صدا میکرد، خلوت خلنگزار و سکوت نیمه شب در همه جا گسترده بود.
به نظرم رسید که آن شبع در کنار درخت صور، کنار دروازه سیاه، سربرافراشته بود. نکوهش کنان گفتم: «ای توهم پست! این دیگر فریب تو نیست، جادوی تو نیست؛ کار طبیعت است که بیدار شده و حداکثر سعیش را به منصه ظهور رسانده؛ معجزه نکرده.»
خود را از چنگ سینت جان، که به دنبالم آمده و کم مانده بود مانع رفتنم شود، نجات دادم. حالا دیگر نوبت من بود که برتری خود را به او نشان دهم. قوای درونیم به کار افتاده بودند به شدت عمل می کردند. به آن مرد گفتم از من سؤالی نکند یا چیزی به من نگوید؛ میل دارم تنهایم بگذارد. باید تنها باشم، و خواهم بود. فورا اطاعت کرد. جایی که قدرت فرماندهی به حد کافی .
سینت جان پرسید: «چه شنیده ای؟ چه می بینی ؟» چیزی به نظرم نیامده بود اما از یک جایی فریادی شنیده بودم: «جین! جینا جین !» چیزی غیر از این نشنیده بودم.
در حالی که نفس نفس می زدم گفتم: «آه، خدای من! این چه صدایی است؟» می توانستم پرسم: «از کجاست؟» برای این که نه در اطاق چیزی به نظر می رسید، نه در خانه و نه در باغ. از هوا نبود، از زیر زمین نبود و از بالای سر هم نبود. آن را شنیده بودم، در کجا یا از کجا هیچوقت نتوانستم بدانم! صدای یک انسان بود؛ صدایی آشنا، دوست داشتنی و از یاد نرفتنی: صدای ادوارد فرفاکس راچستر بود. لحن بسیار محزونی داشت؛ مویه ای وحشی و وهم انگیز بود، گفتی درخواست کمک می کرد.
فریاد کشیدم: «دارم می آیم! منتظرم باش! اوه، حتما خواهم آمد!» به سرعت به طرف در فتم، به راهرو نگاه کردم؛ تاریک بود. از ساختمان خارج شدم و به طرف باغ رفتم؛ چیزی ندیدم.
هیجان زده فریاد کشیدم: «کجا هستی ؟ »
تپه های آن سوی مارش گلن به آهستگی صدایم را به من برگردانیدند؛ گوش فرا دادم: «کجا هستی ؟» باد در میان درختان کاج آهسته صدا میکرد، خلوت خلنگزار و سکوت نیمه شب در همه جا گسترده بود.
به نظرم رسید که آن شبع در کنار درخت صور، کنار دروازه سیاه، سربرافراشته بود. نکوهش کنان گفتم: «ای توهم پست! این دیگر فریب تو نیست، جادوی تو نیست؛ کار طبیعت است که بیدار شده و حداکثر سعیش را به منصه ظهور رسانده؛ معجزه نکرده.»
خود را از چنگ سینت جان، که به دنبالم آمده و کم مانده بود مانع رفتنم شود، نجات دادم. حالا دیگر نوبت من بود که برتری خود را به او نشان دهم. قوای درونیم به کار افتاده بودند به شدت عمل می کردند. به آن مرد گفتم از من سؤالی نکند یا چیزی به من نگوید؛ میل دارم تنهایم بگذارد. باید تنها باشم، و خواهم بود. فورا اطاعت کرد. جایی که قدرت فرماندهی به حد کافی .