سینت جان مقاومت کنم حالا در برابر مهربانیش مثل یک نی نرم وغم پذیر شده بودم. با این حال، در طول تمام این لحظات می دانستم که اگر حالا تسلیم شوم دیگر در آینده کمترین امکانی نخواهد بود که بتوانم تمرد از خواسته قلب خود را جبران کنم. این مرد با یک ساعت دعای رسمی عادی تغییر ماهیت نداده فقط به هیجان آمده است.
و جواب دادم: «فقط کافی است یقین داشته باشم تا بتوانم تصمیم بگیرم. اگر واقعا متقاعد بشوم که طبق اراده خداوند باید با تو ازدواج کنم قسم می خورم که همین جا و حالا، بدون توجه به این که در آینده چه پیش خواهد آمد، می توانم با تو ازدواج کنم !
این کلمات از دهان سینت جان بیرون آمد: «دعاهایم اجابت شده!» فشار دست خود را شدیدتر کرد گفتی دیگر حالا مرا متعلق به خود می داند. بعد دست خود را دور کمر من حلقه زد تقریبا به صورتی که بخواهد نسبت به من ابراز محبت بیشتری کند (این که میگویم تقریبا، خودم متوجه تفاوت هستم چون حس کرده بودم چه چیزی قرار است هدف محبت قرار گیرد؛ من هم، مثل اون حالا عشق را از موضوع بحث خارج کرده بودم و فقط به وظیفه می اندیشیدم.) از احساس و تصور درونی خود، که پرده های تیره ابهام آن را پوشانده بودند، راضی بودم. صمیمانه، قلبا و شدیدا می خواستم کاری را انجام دهم که درست باشد، فقط همین. به درگاه خداوند دعا کردم: «به من نشان بده، راه را به من نشان بده!» بیش از قبل به هیجان آمده بودم، و پیشامد بعدی نتیجه چنین هیجانی بود که خواننده خود در باره اش داوری خواهد کرد.
تمام خانه ساکت بود چون گمان می کنم همه، بجز من و سینت جان، در این موقع رفته بودند بخوابند. تنها شمع اطاق نزدیک بود خاموش شود. مهتاب اطاق را پرساخته بود. قلبم با سرعت و شدت می تپید؛ صدای تپش آن را می شنیدم. ناگهان در اثر یک احساس توصیف ناپذیر ایستاد. این احساس، که چنین اثری برآن نهاده بود، یکباره تمام وجودم را در بر گرفت. به رعد و برق شباهتی نداشت اما بسیار شدید، عجیب و تکان دهنده بود. تأثیر آن برحواسم به گونه ای بود که گفتی منتهای فعالیت آنها تا این موقع فقط یک حالت خواب مانند بوده، حالا آنها را فرا خوانده اند و آنها ناگزیر بیدار شده اند.
و جواب دادم: «فقط کافی است یقین داشته باشم تا بتوانم تصمیم بگیرم. اگر واقعا متقاعد بشوم که طبق اراده خداوند باید با تو ازدواج کنم قسم می خورم که همین جا و حالا، بدون توجه به این که در آینده چه پیش خواهد آمد، می توانم با تو ازدواج کنم !
این کلمات از دهان سینت جان بیرون آمد: «دعاهایم اجابت شده!» فشار دست خود را شدیدتر کرد گفتی دیگر حالا مرا متعلق به خود می داند. بعد دست خود را دور کمر من حلقه زد تقریبا به صورتی که بخواهد نسبت به من ابراز محبت بیشتری کند (این که میگویم تقریبا، خودم متوجه تفاوت هستم چون حس کرده بودم چه چیزی قرار است هدف محبت قرار گیرد؛ من هم، مثل اون حالا عشق را از موضوع بحث خارج کرده بودم و فقط به وظیفه می اندیشیدم.) از احساس و تصور درونی خود، که پرده های تیره ابهام آن را پوشانده بودند، راضی بودم. صمیمانه، قلبا و شدیدا می خواستم کاری را انجام دهم که درست باشد، فقط همین. به درگاه خداوند دعا کردم: «به من نشان بده، راه را به من نشان بده!» بیش از قبل به هیجان آمده بودم، و پیشامد بعدی نتیجه چنین هیجانی بود که خواننده خود در باره اش داوری خواهد کرد.
تمام خانه ساکت بود چون گمان می کنم همه، بجز من و سینت جان، در این موقع رفته بودند بخوابند. تنها شمع اطاق نزدیک بود خاموش شود. مهتاب اطاق را پرساخته بود. قلبم با سرعت و شدت می تپید؛ صدای تپش آن را می شنیدم. ناگهان در اثر یک احساس توصیف ناپذیر ایستاد. این احساس، که چنین اثری برآن نهاده بود، یکباره تمام وجودم را در بر گرفت. به رعد و برق شباهتی نداشت اما بسیار شدید، عجیب و تکان دهنده بود. تأثیر آن برحواسم به گونه ای بود که گفتی منتهای فعالیت آنها تا این موقع فقط یک حالت خواب مانند بوده، حالا آنها را فرا خوانده اند و آنها ناگزیر بیدار شده اند.