گرفته نخواهد شد.)»
در موقع ادای کلمات فوق دست خود را روی سرم گذاشت. با جدیت و ملایمت حرف زده بود. نگاهش، در حقیقت، نگاه عاشقی نبود که به معشوق خود چشم دوخته بلکه نگاه چوپانی بود که گوسفند گمشده خود را صدا می زند، یا بهتر بگویم، نگاه فرشته نگهبانی بود که روح مورد حفاظت خود را می پاید. تمام اشخاص با استعداد، خواه دارای استعداد باشند خواه نه ، خواه متعصب باشند و خواه مشتاق یا خود کامه، به شرط آن که صمیم و صادق باشند، در موقع اعمال سلطه و حاکمیت، هر کدام برای خود از نیروهای بزرگی برخوردارند. نسبت به سینت جان احساس احترام کردم؛ این احترام چنان زیاد بود که قدرت محرکه آن فورا مرا در وضعی قرار داد که مدتها بود از آن دوری می جستم. وسوسه شدم که دیگر با او کلنجار نروم، تسلیم اراده او شوم و فرمان اراده خود را نادیده بگیرم. در این موقع حس کردم یک بار دیگر مثل گذشته از مقاومت بیشتر به ستوه آمده ام منتها این بار از جهتی متفاوت با قبل؛ در هر دو مورد حماقت کردم: اگر در آن موقع تسلیم می شدم یک خطای اصولی مرتکب شده بودم و اگر در این موقع تسلیم می شدم در داوری خود خطا میکردم. حالا که پس از آن سالهای پرفراز و نشیب به گذشته مینگرم متوجه می شوم که در آن لحظه از حماقت خود آگاه نبودم
در زیر دست راهنمای خود بیحرکت ایستاده بودم. امتناعهایم فراموش، ترسهایم مغلوب و تقلاهایم بی اثر شده بودند. اکنون غیرممکن، یعنی ازدواجم با سینت جان، داشت به صورت ممکن در می آمد. همه چیز با یک تکان ناگهانی در حال تغییر بود. مذهب فرا می خواند، فرشتگان اشاره می کردند، خداوند فرمان می داد، زندگی چون طوماری به هم می پیچید، دروازه های مرگ گشوده می شد و ابدیت را در آن سو به من نشان می داد. .. نظر می رسید که برای سلامت و سعادت روحانی در اینجا همه چیز باید در یک لحظه فدا شود. آن اطاق تاریک پراز مناظر خیالی شده بوط. و میسیونر پرسید: «حالا توانستی تصمیم بگیری؟» این سؤال با لحن آرامی پرسیده شد. او با ملایمت مرا به طرف خود کشید. اوه، چه ملایمتی! چقدر نیرومندتر از شدت و خشونت بود؟ من که توانسته بودم در برابر خشم
در موقع ادای کلمات فوق دست خود را روی سرم گذاشت. با جدیت و ملایمت حرف زده بود. نگاهش، در حقیقت، نگاه عاشقی نبود که به معشوق خود چشم دوخته بلکه نگاه چوپانی بود که گوسفند گمشده خود را صدا می زند، یا بهتر بگویم، نگاه فرشته نگهبانی بود که روح مورد حفاظت خود را می پاید. تمام اشخاص با استعداد، خواه دارای استعداد باشند خواه نه ، خواه متعصب باشند و خواه مشتاق یا خود کامه، به شرط آن که صمیم و صادق باشند، در موقع اعمال سلطه و حاکمیت، هر کدام برای خود از نیروهای بزرگی برخوردارند. نسبت به سینت جان احساس احترام کردم؛ این احترام چنان زیاد بود که قدرت محرکه آن فورا مرا در وضعی قرار داد که مدتها بود از آن دوری می جستم. وسوسه شدم که دیگر با او کلنجار نروم، تسلیم اراده او شوم و فرمان اراده خود را نادیده بگیرم. در این موقع حس کردم یک بار دیگر مثل گذشته از مقاومت بیشتر به ستوه آمده ام منتها این بار از جهتی متفاوت با قبل؛ در هر دو مورد حماقت کردم: اگر در آن موقع تسلیم می شدم یک خطای اصولی مرتکب شده بودم و اگر در این موقع تسلیم می شدم در داوری خود خطا میکردم. حالا که پس از آن سالهای پرفراز و نشیب به گذشته مینگرم متوجه می شوم که در آن لحظه از حماقت خود آگاه نبودم
در زیر دست راهنمای خود بیحرکت ایستاده بودم. امتناعهایم فراموش، ترسهایم مغلوب و تقلاهایم بی اثر شده بودند. اکنون غیرممکن، یعنی ازدواجم با سینت جان، داشت به صورت ممکن در می آمد. همه چیز با یک تکان ناگهانی در حال تغییر بود. مذهب فرا می خواند، فرشتگان اشاره می کردند، خداوند فرمان می داد، زندگی چون طوماری به هم می پیچید، دروازه های مرگ گشوده می شد و ابدیت را در آن سو به من نشان می داد. .. نظر می رسید که برای سلامت و سعادت روحانی در اینجا همه چیز باید در یک لحظه فدا شود. آن اطاق تاریک پراز مناظر خیالی شده بوط. و میسیونر پرسید: «حالا توانستی تصمیم بگیری؟» این سؤال با لحن آرامی پرسیده شد. او با ملایمت مرا به طرف خود کشید. اوه، چه ملایمتی! چقدر نیرومندتر از شدت و خشونت بود؟ من که توانسته بودم در برابر خشم