نام کتاب: جین ایر
دست خنک او را روی پیشانی داغم گذاشتم: «نه، دیانا جان، حتی به اندازه سرسوزنی .»
- «پس چرا دائما با چشمهایش تو را تعقیب می کند، همیشه سعی دارد تو در کنارش باشی و با تو تنها باشد؟ من و مری هر دو به این نتیجه رسیده ایم که می خواهد با او ازدواج کنی .)
- «بله می خواهد؛ از من خواسته همسرش بشوم.»
دیانا دستهای خود را به هم کوفت: «این درست چیزی است که ما امیدوار بودیم و حدس می زدیم! و تو با او ازدواج خواهی کرد، جین، مگر نه؟ در این صورت در انگلستان ماندگار خواهد شد.)
- «اصلا اینطور نیست، دیانا. تنها هدف او از پیشنهاد ازدواج با من این است که برای فعالیتهایش در سرزمین هند یک همکار مناسب برای خودش پیدا کند.»
- «چی! می خواهد تو را به هندوستان ببرد؟» - «بله!» .
با تأثر گفت: «این دیوانگی است! من یقین دارم که توبه ماه هم نمی توانی آنجا دوام بیاوری. تو هرگز نخواهی رفت؛ موافقت نکرده ای، جین، مگر نه؟»
- «ازدواج با او را نپذیرفته ام.» اظهار داشت: «و در نتیجه او را رنجانده ای؟»
- «خیلی. می ترسم هرگز مرا نبخشد؛ با این حال، به او پیشنهاد کردم به عنوان خواهرش با او همراهی کنم.
- این پیشنهاد توحماقت محض است، جین. به آن کاری که تا حالا برعهده ات گذاشته فکر کن: یک خستگی بی وقفه است. خستگی حتی آدمهای نیرومند را از پا در می آورد تا چه برسد به تو که ضعیف هستی. سینت جان، همانطور که خودت او را می شناسی، تو را به کارهای غیرممکن وادار خواهد کرد. در کنار او به هیچ وجه اجازه نخواهی داشت در ساعات گرم روز استراحت کنی و من، با کمال تأسف، توجه داشته ام که هر کار شاقی که از تو می خواهد خودت را ملزم به انجام دادن آن میکنی. تعجب می کنم که
.

صفحه 593 از 649