نام کتاب: جین ایر
عذاب داده و تا وقتی که این تردید به طریقی برطرف نشود به هیچ جایی نمی توانم بروم.»
- می دانم قلبت به کجا تمایل دارد و به چه چیزی بسته است. آن فکری که در سر می پرورانی و علاقه ای که در قلب توست غیرقانونی و نامشروع است. از مدتها قبل بایست این را در خودت نابود کرده باشی، و حالا هم از اشاره به آن احساس شرم کنی. دلت پیش آقای راچسترست؟
راست میگفت. با سکوت خود به آن اعتراف کردم. - «آیا خیال داری آقای راچستر را پیدا کنی ؟» | - «باید بفهمم چه برسرش آمده. 4
- «تنها کاری که برای من باقی می ماند این است که برایت دعا کنم و از صمیم قلب از خداوند بخواهم که از درگاه او رانده نشوی. تصور میکردم در وجود تو یکی از برگزیدگان را تشخیص داده ام، اما آنطور که خداوند حقایق امور را می بیند بندگان نمی بینند؛ اراده او انجام شود.»
دروازه را باز کرد، از آن گذشت و بیهدف به طرف دره راه افتاد.
وقتی دوباره وارد اطاق نشیمن شدم دیدم دیانا کنار پنجره ایستاده و خیلی متفکر به نظر می رسد. دیانا قامتش خیلی از من بلندتر بود، دست خود را روی شانه ام گذاشت و در حالی که خم شده بود قیافه ام را برانداز کرد.
او گفت: «مدتی است ک دائما پریشانی و حالا هم رنگت پریده، جین. یقینا یک چیزی هست که خاطرت را پریشان کرده. به من بگو چه موضوعی میان تو و سینت جان هست. الان نیم ساعت است که از این پنجره دارم شما را نگاه میکنم. مرا ببخش از این که کنجکاوی کردم؛ چند وقت است
که تصوراتی برایم پیدا شده، درست نمی دانم چرا. سینت جان آدم عجیبی است...»)
مکث کرد؛ من ساکت ماندم. کمی بعد سخنان خود را از سر گرفت یقین دارم این برادر من در مورد توافکار خاصی در سر می پروراند. مدتی است با چنان علاقه عجیبی به تو توجه دارد که تاکنون هیچوقت به کسی چنین توجهی نداشته - منظورش چیست؟ امیدوارم به تو علاقه مند شده باشد، اینطورست، جین ؟»

صفحه 592 از 649