از خویشاوندان نزدیک من است بنابراین کوشیدم برای جلب مجدد دوستی او آخرین سعی خود را به عمل آورم. از ساختمان خارج شدم و نزدیک او رفتم. همچنان که ایستاده به دروازه تکیه داده بود بلافاصله و بدون حاشیه پردازی موضوع را پیش کشیده گفتم: «سینت جان، من ناراحتم چون تو هنوز از دست من عصبانی هستی. بیا با هم دوست باشیم.)
قبلا این را بگویم وقتی به او نزدیک می شدم متفکرانه طلوع ماه را نظاره می کرد. همچنان که به ماه چشم دوخته بود جواب داد: «امیدوارم باهم دوست باشیم.»
- «نه، سینت جان، دیگر مثل سابق دوست نیستیم. این را خودت هم می دانی.)
- «دوست نیستیم؟ این حرف غلطی است. من به سهم خودم بد تو را نمی خواهم و خواهان خوشبختی تو هستم.»
- «این حرف را باور نمیکنم، سینت جان، چون اطمینان دارم بد دیگران را خواستن کار تو نیست اما من چون خویش تو هستم انتظار دارم محبت به من بیشتر از محبت انسان دوستانه ای باشد که نسبت به اشخاص کاملا بیگانه ابراز میکنی . )
گفت: «البته انتظار تو منطقی است، اما من با تو اصلا مثل بیگانگان رفتار نمی کنم.»
این حرفها، که با لحنی خشک و آرام ادا می شد، تا حدی برآشوینده و تحریک آمیز بود. اگر تسلیم غرور و خشم خود شده بودم بایست بلافاصله او را ترک میگفتم اما در درونم چیزی بود که می توانست نیروی بیشتر از آن احساسات داشته باشد. من به قوای ذاتی و اصول اعتقادی عمه زاده خود سخت احترام می گذاشتم. دوستی او برایم ارزش داشت؛ محروم شدن از آن دوستی موجب رنج شدیدم بود؛ تا حصول دوباره آن به این زودی دست از تلاش خود برنمی داشتم)
. - «آیا باید اینطور از هم جدا بشویم، مینت جان؟ وقتی به هندوستان می روی به این صورت از من جدا خواهی شد بدون این که از کلماتی که الان گفتی یک کلمه بیشتر بگویی؟»
قبلا این را بگویم وقتی به او نزدیک می شدم متفکرانه طلوع ماه را نظاره می کرد. همچنان که به ماه چشم دوخته بود جواب داد: «امیدوارم باهم دوست باشیم.»
- «نه، سینت جان، دیگر مثل سابق دوست نیستیم. این را خودت هم می دانی.)
- «دوست نیستیم؟ این حرف غلطی است. من به سهم خودم بد تو را نمی خواهم و خواهان خوشبختی تو هستم.»
- «این حرف را باور نمیکنم، سینت جان، چون اطمینان دارم بد دیگران را خواستن کار تو نیست اما من چون خویش تو هستم انتظار دارم محبت به من بیشتر از محبت انسان دوستانه ای باشد که نسبت به اشخاص کاملا بیگانه ابراز میکنی . )
گفت: «البته انتظار تو منطقی است، اما من با تو اصلا مثل بیگانگان رفتار نمی کنم.»
این حرفها، که با لحنی خشک و آرام ادا می شد، تا حدی برآشوینده و تحریک آمیز بود. اگر تسلیم غرور و خشم خود شده بودم بایست بلافاصله او را ترک میگفتم اما در درونم چیزی بود که می توانست نیروی بیشتر از آن احساسات داشته باشد. من به قوای ذاتی و اصول اعتقادی عمه زاده خود سخت احترام می گذاشتم. دوستی او برایم ارزش داشت؛ محروم شدن از آن دوستی موجب رنج شدیدم بود؛ تا حصول دوباره آن به این زودی دست از تلاش خود برنمی داشتم)
. - «آیا باید اینطور از هم جدا بشویم، مینت جان؟ وقتی به هندوستان می روی به این صورت از من جدا خواهی شد بدون این که از کلماتی که الان گفتی یک کلمه بیشتر بگویی؟»