را نداشتم که بشنوم راجع به آنها چیزی برایم بگوید. همچنان که در کنار او قدم زنان به خانه برمی گشتم تمام احساساتی را که درباره من داشت از سکوت سنگینش می خواندم: یعنی احساس یأس از یک طبیعت سختگیر و خود رأی که از آن انتظار تسلیم داشته اما با مقاومت روبه رو شده - ناخوشنودی از طرز فکری سخت و انعطاف ناپذیر و احساسات و نظرات دیگری که آنها را کاویده اما در خود هیچگونه قدرتی برای هماهنگی با آنها نیافته، خلاصه، به دلیل مرد بودنش توقع داشته که مرا مجبور به اطاعت از خود سازد اما چون مسیحی مؤمنی است حالا دارد گمراهی مرا اینطور با بردباری تحمل میکند و این مهلت طولانی را هم از آن جهت به من داده تا به توبه و تأمل بیشتر راجع به . پیشنهادش بپردازم.
آن شب بعد از بوسیدن خواهرانش حتی لازم دانست که دست دادن با مرا فراموش کند، و بی آن که حرفی بزند از اطاق بیرون رفت. من، که هر چند عاشق او نبودم اما او را دوست خود می دانستم، از این فراموشی ظاهری او رنجیده شدم؛ آنقدر رنجیده بودم که چشمانم پراز اشگ شد.
دیانا گفت: «مثل این که تو و سینت جان وقتی کنار خلنگزار قدم می زدید داشتید با هم جر و بحث می کردید، جین، حالا پشت سرش برو؛ الان توی راهرو قدمهایش را آهسته کرده انتظار تو را میکشد - می خواهد دلخوری از بین برود.»
من در این گونه موارد غرور زیادی ندارم؛ همیشه بهتر می دانم شاد باشم تا رنجیده خاطر. بنابراین پشت سرش دویدم. پای پلکان ایستاد.
گفتم: «شب بخیر، مینت جان. - به آرامی جواب داد: «شب بخیر، جین.»|
بعد گفتم: «پس دست بده.»
چه دست دادن شل و چه انگشتان سردی! از رویداد آن روز به سختی ناخوشنود بود؛ نه ابراز صمیمیت او را دلگرم می ساخت و نه اشگ بر او اثر می گذاشت. نمی خواست هیچ آشتی شادمانه ای را بپذیرد؛ هیچ لبخند شاد یا کلمه مهرآمیزی دل او را نرم نمی کرد، و این انسان مسیحی همچنان بردبار و متین بود. وقتی از او پرسیدم که آیا مرا بخشیده جواب داد: «من
آن شب بعد از بوسیدن خواهرانش حتی لازم دانست که دست دادن با مرا فراموش کند، و بی آن که حرفی بزند از اطاق بیرون رفت. من، که هر چند عاشق او نبودم اما او را دوست خود می دانستم، از این فراموشی ظاهری او رنجیده شدم؛ آنقدر رنجیده بودم که چشمانم پراز اشگ شد.
دیانا گفت: «مثل این که تو و سینت جان وقتی کنار خلنگزار قدم می زدید داشتید با هم جر و بحث می کردید، جین، حالا پشت سرش برو؛ الان توی راهرو قدمهایش را آهسته کرده انتظار تو را میکشد - می خواهد دلخوری از بین برود.»
من در این گونه موارد غرور زیادی ندارم؛ همیشه بهتر می دانم شاد باشم تا رنجیده خاطر. بنابراین پشت سرش دویدم. پای پلکان ایستاد.
گفتم: «شب بخیر، مینت جان. - به آرامی جواب داد: «شب بخیر، جین.»|
بعد گفتم: «پس دست بده.»
چه دست دادن شل و چه انگشتان سردی! از رویداد آن روز به سختی ناخوشنود بود؛ نه ابراز صمیمیت او را دلگرم می ساخت و نه اشگ بر او اثر می گذاشت. نمی خواست هیچ آشتی شادمانه ای را بپذیرد؛ هیچ لبخند شاد یا کلمه مهرآمیزی دل او را نرم نمی کرد، و این انسان مسیحی همچنان بردبار و متین بود. وقتی از او پرسیدم که آیا مرا بخشیده جواب داد: «من