نفوذ میکرد؛ تمام اعضا و جوارحم را در اختیار خود گرفته بود.
- کس دیگری غیر از مرا جست وجو کن، سینت جان. سراغ کسی برو که از من شایسته تر باشد) »
ا - «منظورت شخص شایسته برای کار مورد نظر من است. باز هم به تو میگویم چنین کسی شخص گوشه گیر کم اهمیت، یک انسان معمولی خودخواه نیست. می خواهم وصلت کنم؛ این به رسالت مذهبی من مربوط می شود.»
- من تمام توانمندیهایم را در اختیار میسیونر خواهم گذاشت (او فقط همین را می خواهد) اما خودم را نه؛ این کار صرفا به منزله افرودن پوست و هسته به مغز هسته است؛ مغز هسته را به او می دهم. پوست و بسته به کار او نمی آید؛ آنها را برای خودم نگاه می دارم.»
- تو نمی توانی، و نباید این کار را بکنی. آیا گمان می کنی خداوند از ادای نصف نذر به جای تمام آن نذر راضی خواهد بود؟ آی. یک قربانی ناقص را قبول خواهد کرد؟ چیزی که من از آن جانبداری میکنم امر
خداوندست. تحت پرچم اوست که اسم تو را می نویسم. نمی توانم از طرف او تبعیت مشروطی را بپذیرم.»
گفتم: «اوه! اما من قلب خودم را به خداوند خواهم داد. تو آن را نمی خواهی.
خواننده توجه داشته باشد که من البته قسم نمی خورم :: وقتی جمله فرق را می گفتم در لحن کلام و در احساس توأم با لحن کلام میچ کنایه ای نهفته نبود. چون سینت جان را تا آن زمان درست نمی شناختم ه س خفیفی از او در دل داشتم؛ او مرا در یک حالت خوف احترام آمیزی نسبت به خود نگهداشته بود برای این که شناختم از او دقیق و قطعی نبود. قبلا نمی توانستم تشخیص دهم وجود او تا چه حد یک مرد مقدس مذهبی و تا چه اندازه یک انسان مادی است اما در این گفت وگو به چیزهای زیادی پی بردم. شخصیت او به وضوح در برابر دیدگانم ظاهر شد. به ضعفهای او پی بردم و آنها را علنا مشاهده کردم. همچنان که در آنجا، در کنار خانگزار، نشسته بودم و آن پیکر زیبا را می دیدم فهمیدم در کنار مردی نشسته ام که مثل من خطا کارست و از
- کس دیگری غیر از مرا جست وجو کن، سینت جان. سراغ کسی برو که از من شایسته تر باشد) »
ا - «منظورت شخص شایسته برای کار مورد نظر من است. باز هم به تو میگویم چنین کسی شخص گوشه گیر کم اهمیت، یک انسان معمولی خودخواه نیست. می خواهم وصلت کنم؛ این به رسالت مذهبی من مربوط می شود.»
- من تمام توانمندیهایم را در اختیار میسیونر خواهم گذاشت (او فقط همین را می خواهد) اما خودم را نه؛ این کار صرفا به منزله افرودن پوست و هسته به مغز هسته است؛ مغز هسته را به او می دهم. پوست و بسته به کار او نمی آید؛ آنها را برای خودم نگاه می دارم.»
- تو نمی توانی، و نباید این کار را بکنی. آیا گمان می کنی خداوند از ادای نصف نذر به جای تمام آن نذر راضی خواهد بود؟ آی. یک قربانی ناقص را قبول خواهد کرد؟ چیزی که من از آن جانبداری میکنم امر
خداوندست. تحت پرچم اوست که اسم تو را می نویسم. نمی توانم از طرف او تبعیت مشروطی را بپذیرم.»
گفتم: «اوه! اما من قلب خودم را به خداوند خواهم داد. تو آن را نمی خواهی.
خواننده توجه داشته باشد که من البته قسم نمی خورم :: وقتی جمله فرق را می گفتم در لحن کلام و در احساس توأم با لحن کلام میچ کنایه ای نهفته نبود. چون سینت جان را تا آن زمان درست نمی شناختم ه س خفیفی از او در دل داشتم؛ او مرا در یک حالت خوف احترام آمیزی نسبت به خود نگهداشته بود برای این که شناختم از او دقیق و قطعی نبود. قبلا نمی توانستم تشخیص دهم وجود او تا چه حد یک مرد مقدس مذهبی و تا چه اندازه یک انسان مادی است اما در این گفت وگو به چیزهای زیادی پی بردم. شخصیت او به وضوح در برابر دیدگانم ظاهر شد. به ضعفهای او پی بردم و آنها را علنا مشاهده کردم. همچنان که در آنجا، در کنار خانگزار، نشسته بودم و آن پیکر زیبا را می دیدم فهمیدم در کنار مردی نشسته ام که مثل من خطا کارست و از