توانمندیهایی را به او نشان خواهم داد که هیچگاه ندیده و ذخائری را به او عرضه خواهم کرد که هرگز انتظارش را نداشته. بله، می توانم باهمان شدت او کار کنم بی آن که اندکی اکراه نشان دهم
بنابراین تسلیم شدن در برابر خواسته های او امکان پذیرست جز در یک مورد، در یک مورد بسیار ناخوشایند، و آن این است که از من بخواهد همسرش بشوم در حالی که قلب او به عنوان شوهر چیزی بیش از آن صخرة زشت غول آسا که در آن پایین دره قرار دارد و آب کف آلوده برروی آن فرو می ریزد، نیست. تحسین او از من مثل تحسین سرباز از یک سلاح خوب است، همین و بس. اگر با او ازدواج نکنم هرگز پشیمان و اندوهگین نخواهم شد؛ مگر می توانم بگذارم پیش بینیهای خود را کاملا تحقق بخشد، با خونسردی نقشه هایش را به عمل درآورد و به مراسم ازدواج به طور کامل تن در دهد؟ آیا می توانم حلقه ازدواج از او بپذیرم و همه امور خصوصی مربوط به زناشویی را (که بدون شک آنها را با دقت مراعات خواهد کرد و می دانم همه آنها را به طور سطحی انجام می دهد، تحمل کنم؟ آیا می توانم درک این موضوع را تحمل کنم که هرگونه اظهار محبتش به من به منظور فداکاری او برای اصولی است که به آنها اعتقاد دارد؟ نه، به این صورت، قربانی شدن بیرحمانه خواهد بود. هرگز زیر بار آن نخواهم رفت. می توانم مثل یک خواهر همراه او بروم و نه به عنوان همسرش. همین را به او خواهم گفت.» به طرف پشته ای که در آنجا مثل یک ستون فرو افتاده به آن تکیه کرده بود، نگاه کردم. صورت خود را به طرف من گرداند. چشمان کنجکاو و دقیقش می درخشیدند. روی پای خود برخاست و نزدیک من آمد.
- در صورتی که هزینه ای برایم نداشته باشد آماده ام به هندوستان بیایم.» او گفت: «جوابت احتیاج به توضیح دارد؛ واضح نیست.)
- «تو تا حالا برادر خوانده من بوده ای و من خواهرخوانده تو. همین را ادامه بدهیم؛ من ترجیح می دهم ازدواج نکنیم.»
با اشاره سر حرفم را رد کرد: «در این مورد برادرخواندگی و خواهرخواندگی به درد نمی خورد. اگر خواهر واقعی من بودی وضع فرق
ا
بنابراین تسلیم شدن در برابر خواسته های او امکان پذیرست جز در یک مورد، در یک مورد بسیار ناخوشایند، و آن این است که از من بخواهد همسرش بشوم در حالی که قلب او به عنوان شوهر چیزی بیش از آن صخرة زشت غول آسا که در آن پایین دره قرار دارد و آب کف آلوده برروی آن فرو می ریزد، نیست. تحسین او از من مثل تحسین سرباز از یک سلاح خوب است، همین و بس. اگر با او ازدواج نکنم هرگز پشیمان و اندوهگین نخواهم شد؛ مگر می توانم بگذارم پیش بینیهای خود را کاملا تحقق بخشد، با خونسردی نقشه هایش را به عمل درآورد و به مراسم ازدواج به طور کامل تن در دهد؟ آیا می توانم حلقه ازدواج از او بپذیرم و همه امور خصوصی مربوط به زناشویی را (که بدون شک آنها را با دقت مراعات خواهد کرد و می دانم همه آنها را به طور سطحی انجام می دهد، تحمل کنم؟ آیا می توانم درک این موضوع را تحمل کنم که هرگونه اظهار محبتش به من به منظور فداکاری او برای اصولی است که به آنها اعتقاد دارد؟ نه، به این صورت، قربانی شدن بیرحمانه خواهد بود. هرگز زیر بار آن نخواهم رفت. می توانم مثل یک خواهر همراه او بروم و نه به عنوان همسرش. همین را به او خواهم گفت.» به طرف پشته ای که در آنجا مثل یک ستون فرو افتاده به آن تکیه کرده بود، نگاه کردم. صورت خود را به طرف من گرداند. چشمان کنجکاو و دقیقش می درخشیدند. روی پای خود برخاست و نزدیک من آمد.
- در صورتی که هزینه ای برایم نداشته باشد آماده ام به هندوستان بیایم.» او گفت: «جوابت احتیاج به توضیح دارد؛ واضح نیست.)
- «تو تا حالا برادر خوانده من بوده ای و من خواهرخوانده تو. همین را ادامه بدهیم؛ من ترجیح می دهم ازدواج نکنیم.»
با اشاره سر حرفم را رد کرد: «در این مورد برادرخواندگی و خواهرخواندگی به درد نمی خورد. اگر خواهر واقعی من بودی وضع فرق
ا