بالای گذرگاه کمی از من فاصله گرفت، خود را روی پشته ای در میان خلنگها انداخت و همانجا آرام ماند
به خود گفتم: «آنچه را از من می خواهد می توانم انجام بدهم؛ ناگزیرم آن را بفهمم و بپذیرم، این البته در صورتی است که عمرم وفا کند اما حس میکنم عمر من طوری نیست که در زیر آفتاب هندوستان زیاد دوام بیاورم. پس تکلیف چیست؟ او به این امر اهمیتی نمی دهد. وقتی زمان مرگ من فرا برسد او، با کمال آرامش و مقدس مآبی، مرا که خداوند به او داده تسلیم او خواهد کرد. مسأله برای من خیلی واضع است. در موقع عزیمت از انگلستان سرزمینی را ترک خواهم گفت که برایم عزیز اما خالی است: آقای
برایم خواهد داشت؟ حالا کار من این است که بدون او زندگی کنم. چیزی پوچتر و بی اهمیت تر از این نیست که روزهای پیاپی به سختی سپری شود و
سازد. البته همانطور که سینت جان یک روز گفت من بایست در زندگی دلبستگی دیگری را جست وجو می کردم تا به جای آن بگذارم. آیا این کاری را که اکنون به من پیشنهاد میکنند به راستی پرافتخارترین کاری نیست که انسان می تواند برگزیند یا خداوند ممکن است برای انسان درنظر گرفته باشد؟ آیا این، با مراقبتهای شرافتمندانه و نتایج عالیش، همان کاری نیست که مقدر شده تا خلا محبتهای بیهدف و امیدهای بر باد رفته را پر کند؟ به گمانم باید بگویم بله، اما در عین حال می لرزم. افسوس! اگر با سینت جان وصلت کنم نصف وجود خود را از دست خواهم داد، و اگر به هندوستان بروم مثل آن است که به سوی یک مرگ پیش رم رفته باشم. فاصله میان ترک انگلستان به قصد هند، و ترک هند به مقصد گورستان چگونه پرخواهد است: تلاش خواهم کرد برای رضایت خاطر سینت جان از سلامت خود چشم بپوشم تا این که بیشترین انتظارات او را با حداکثر توان بشری خود برآورده سازم. اگر به طور قطع با او بروم، اگر فداکارینی را که به آن ترغیب می شوم انجام دهم، آن را به طور کامل و مطلق انجام خواهم داد: همه چیز خود را در طبق اخلاص خواهم کرد. او البته هرگز دوستم نخواهد داشت اما مرا تأیید خواهد کرد.
به خود گفتم: «آنچه را از من می خواهد می توانم انجام بدهم؛ ناگزیرم آن را بفهمم و بپذیرم، این البته در صورتی است که عمرم وفا کند اما حس میکنم عمر من طوری نیست که در زیر آفتاب هندوستان زیاد دوام بیاورم. پس تکلیف چیست؟ او به این امر اهمیتی نمی دهد. وقتی زمان مرگ من فرا برسد او، با کمال آرامش و مقدس مآبی، مرا که خداوند به او داده تسلیم او خواهد کرد. مسأله برای من خیلی واضع است. در موقع عزیمت از انگلستان سرزمینی را ترک خواهم گفت که برایم عزیز اما خالی است: آقای
برایم خواهد داشت؟ حالا کار من این است که بدون او زندگی کنم. چیزی پوچتر و بی اهمیت تر از این نیست که روزهای پیاپی به سختی سپری شود و
سازد. البته همانطور که سینت جان یک روز گفت من بایست در زندگی دلبستگی دیگری را جست وجو می کردم تا به جای آن بگذارم. آیا این کاری را که اکنون به من پیشنهاد میکنند به راستی پرافتخارترین کاری نیست که انسان می تواند برگزیند یا خداوند ممکن است برای انسان درنظر گرفته باشد؟ آیا این، با مراقبتهای شرافتمندانه و نتایج عالیش، همان کاری نیست که مقدر شده تا خلا محبتهای بیهدف و امیدهای بر باد رفته را پر کند؟ به گمانم باید بگویم بله، اما در عین حال می لرزم. افسوس! اگر با سینت جان وصلت کنم نصف وجود خود را از دست خواهم داد، و اگر به هندوستان بروم مثل آن است که به سوی یک مرگ پیش رم رفته باشم. فاصله میان ترک انگلستان به قصد هند، و ترک هند به مقصد گورستان چگونه پرخواهد است: تلاش خواهم کرد برای رضایت خاطر سینت جان از سلامت خود چشم بپوشم تا این که بیشترین انتظارات او را با حداکثر توان بشری خود برآورده سازم. اگر به طور قطع با او بروم، اگر فداکارینی را که به آن ترغیب می شوم انجام دهم، آن را به طور کامل و مطلق انجام خواهم داد: همه چیز خود را در طبق اخلاص خواهم کرد. او البته هرگز دوستم نخواهد داشت اما مرا تأیید خواهد کرد.