خودم نیستم؛ شهریار من، قانونگذار من و ناخدای من خداوند قادر مطلق است. این به نظرم عجیب می آید که چرا تمام کسانی که در اطراف من اند اشتیاق سوزانی ندارند که زیر این پرچم جمع بشوند و در این تلاشها به من بپیوندند. »
- «علتش این است که همه قدرت تو را ندارند، و این احمقانه است که ضعفا بخواهند با اقویا همراهی کنند. » ا - «با ضعفا حرف نمی زنم یا راجع به آنها فکر نمیکنم. مخاطب من فقط کسانی هستند که ارزش پرداختن به این کار را دارند و شایسته به انجام رساندن آن هستند.» ا - «عده این گونه اشخاص کم است و به سختی می توانی آنها را پیدا کنی.»
- «درست میگویی، اما وقتی پیدا شدند لازم است آنها را برانگیزم، آنها را به این کار راهنمایی و ترغیب کنم، به آنها نشان بدهم از چه موهبتهایی برخوردارند و چرا چنین موهبتهایی به آنها داده شده، پیام خداوند را برآنها بخوانم و، با هدایت خداوند، جای آنهارا در صف برگزیدگان او به ایشان نشان بدهم.»
- «اگر آنها واقعا شایستگی داشته باشند آیا ابتدا قلبهاشان آنها را از چنین امری باخبر نخواهد کرد؟»
حس کردم مثل این که جادوی پرقدرت و مهابتی برمن تسلط یافته و دارد مرا به طرف خود میکشد؛ وقتی لحظه ای بعد سخنان شوم او را نسبت به خودم شنیدم و وجود چنین جادویی و کشش آن را بیشتر حس کردم، برخود لرزیدم.
سینت جان پرسید: «قلب خود تو چه می گوید؟ »
ضربه خورده و لرزان جواب دادم: «قلب من ساکت است. قلب من ساکت است.»
با صدای بم بیرحمانه اش ادامه داد: «پس باید با آن حرف بزنم. با من به هندوستان یا، جین؛ به عنوان همسر و همکار بیا .)»
حس کردم دره و آسمان دور سرم می چرخند و تپه ها برقلبم سنگینی میکنند. مثل این بود که از سوی خداوند فرا خوانده شده باشم - گفتی یک
- «علتش این است که همه قدرت تو را ندارند، و این احمقانه است که ضعفا بخواهند با اقویا همراهی کنند. » ا - «با ضعفا حرف نمی زنم یا راجع به آنها فکر نمیکنم. مخاطب من فقط کسانی هستند که ارزش پرداختن به این کار را دارند و شایسته به انجام رساندن آن هستند.» ا - «عده این گونه اشخاص کم است و به سختی می توانی آنها را پیدا کنی.»
- «درست میگویی، اما وقتی پیدا شدند لازم است آنها را برانگیزم، آنها را به این کار راهنمایی و ترغیب کنم، به آنها نشان بدهم از چه موهبتهایی برخوردارند و چرا چنین موهبتهایی به آنها داده شده، پیام خداوند را برآنها بخوانم و، با هدایت خداوند، جای آنهارا در صف برگزیدگان او به ایشان نشان بدهم.»
- «اگر آنها واقعا شایستگی داشته باشند آیا ابتدا قلبهاشان آنها را از چنین امری باخبر نخواهد کرد؟»
حس کردم مثل این که جادوی پرقدرت و مهابتی برمن تسلط یافته و دارد مرا به طرف خود میکشد؛ وقتی لحظه ای بعد سخنان شوم او را نسبت به خودم شنیدم و وجود چنین جادویی و کشش آن را بیشتر حس کردم، برخود لرزیدم.
سینت جان پرسید: «قلب خود تو چه می گوید؟ »
ضربه خورده و لرزان جواب دادم: «قلب من ساکت است. قلب من ساکت است.»
با صدای بم بیرحمانه اش ادامه داد: «پس باید با آن حرف بزنم. با من به هندوستان یا، جین؛ به عنوان همسر و همکار بیا .)»
حس کردم دره و آسمان دور سرم می چرخند و تپه ها برقلبم سنگینی میکنند. مثل این بود که از سوی خداوند فرا خوانده شده باشم - گفتی یک