محصور شده بودیم. و دره در جهت بالا درست به طرف مرکز آنها می پیچید.
به اولین گیاهان خودرویی رسیدیم که در میان یک ردیف تخته سنگ روییده و گذرگاهی را در پناه گرفته بودند. در آن سوی این گذرگاه نهری به طرف پایین یک آبشار جریان داشت. سینت جان گفت: «همین جا استراحت کنیم.» کوه، در این قسمت، از چمن و گل کمی بیشتر فاصله گرفته بود. به جای جامه گلی پوششی از خلنگ در برداشت و به جای رنگهای ظریف و زیبا تخته سنگهای پرتگاه دیده می شد. طبیعت، ظاهری کاملا وحشی داشت، و جای طراوت گلها با جبهه تیره سنگها عوض شده بود. حفاظی برای امید واهی . لذت بردن از عزلت و آخرین پناهگاه برای سکوت بود.
جایی پیدا کردم و نشستم، سینت جان نزدیک من ایستاد. به بالای گذرگاه و به پایین دره نگاه کرد. نگاه متحیرش با مسیر جریان آب همسوشد. دوباره برگشت و متوجه آسمان بی ابر همرنگ نهر شد. آن مرد کلاه خود را برداشت و گذاشت تا نسیم موهایش را پریشان کند و بر پیشانیش بوسه زند. به نظر می رسید که با طبیعت آن مکان دنج هماهنگ است. با چشمان خود از چیزی خداحافظی کرد:
با صدای بلند گفت: «و آن را وقتی در ساحل گنگ خوابیده ام دوباره در رؤیا خواهم دید، و باز هم در زمانی دیرتر، در ساحل یک نهر تیره تر، وقتی که خواب برمن غلبه کند، آن را خواهم دید.»
کلماتی عجیب درباره عشقی عجیب! عشق میهن پرست عبوس و زاهد منشی به سرزمین مادری خود! نشست. یک نیم ساعتی اصلا حرف نزدیم، نه او با من و نه من با او. بعد از نیم ساعت دوباره شروع کرد:
- «تا شش هفته دیگر راهی می شوم، جین. برای کشتی ایست ایندیان که بیستم ژوئن حرکت میکند بلیط گرفته ام.» .
و جواب دادم: «خدا به همراهت چون ابلاغ پیام او را برعهده گرفته ای.»
گفت: «بله، در این کار احساس شادی و افتخار میکنم. من خدمتگزار یک ارباب مصون از خطا هستم. تحت راهنمایی انسان به سفر نمی روم و بنابراین مطیع قوانین ناقص و تحت نظارت کرمهای ضعیفی مثل
به اولین گیاهان خودرویی رسیدیم که در میان یک ردیف تخته سنگ روییده و گذرگاهی را در پناه گرفته بودند. در آن سوی این گذرگاه نهری به طرف پایین یک آبشار جریان داشت. سینت جان گفت: «همین جا استراحت کنیم.» کوه، در این قسمت، از چمن و گل کمی بیشتر فاصله گرفته بود. به جای جامه گلی پوششی از خلنگ در برداشت و به جای رنگهای ظریف و زیبا تخته سنگهای پرتگاه دیده می شد. طبیعت، ظاهری کاملا وحشی داشت، و جای طراوت گلها با جبهه تیره سنگها عوض شده بود. حفاظی برای امید واهی . لذت بردن از عزلت و آخرین پناهگاه برای سکوت بود.
جایی پیدا کردم و نشستم، سینت جان نزدیک من ایستاد. به بالای گذرگاه و به پایین دره نگاه کرد. نگاه متحیرش با مسیر جریان آب همسوشد. دوباره برگشت و متوجه آسمان بی ابر همرنگ نهر شد. آن مرد کلاه خود را برداشت و گذاشت تا نسیم موهایش را پریشان کند و بر پیشانیش بوسه زند. به نظر می رسید که با طبیعت آن مکان دنج هماهنگ است. با چشمان خود از چیزی خداحافظی کرد:
با صدای بلند گفت: «و آن را وقتی در ساحل گنگ خوابیده ام دوباره در رؤیا خواهم دید، و باز هم در زمانی دیرتر، در ساحل یک نهر تیره تر، وقتی که خواب برمن غلبه کند، آن را خواهم دید.»
کلماتی عجیب درباره عشقی عجیب! عشق میهن پرست عبوس و زاهد منشی به سرزمین مادری خود! نشست. یک نیم ساعتی اصلا حرف نزدیم، نه او با من و نه من با او. بعد از نیم ساعت دوباره شروع کرد:
- «تا شش هفته دیگر راهی می شوم، جین. برای کشتی ایست ایندیان که بیستم ژوئن حرکت میکند بلیط گرفته ام.» .
و جواب دادم: «خدا به همراهت چون ابلاغ پیام او را برعهده گرفته ای.»
گفت: «بله، در این کار احساس شادی و افتخار میکنم. من خدمتگزار یک ارباب مصون از خطا هستم. تحت راهنمایی انسان به سفر نمی روم و بنابراین مطیع قوانین ناقص و تحت نظارت کرمهای ضعیفی مثل