نام کتاب: جین ایر
او با شکیبایی و آرامش پشت میز خود به صندلی تکیه داده و مثل پزشکی که با نگاهی عالمانه منتظر پیشرفت بحران بیماری در مریض خودست و می خواهد خیلی خوب از آن سردربیاورد به من نگاه می کرد. بعد از آن که هق هق گریه را در خود فرو نشاندم، چشمانم را پاک کردم و زیرلبی گفتم که امروز صبح حالم زیاد خوب نیست کار خود را از سر گرفتم و موفق شدم آن را به پایان برسانم. سینت جان کتابهای من و خودش را کنار گذاشت، کشوی میزش را بست و گفت:
- «حالا، کمی پیاده روی خواهی کرد، جین، البته با من.» - «دیانا و مری را صدا کنم؟»
- «نه، امروز صبح فقط یک رفیق راه می خواهم و آن هم باید تو باشی. لباسهایت را بپوش و از در آشپزخانه بیرون برود. راه مارش گلن را پیش بگیر؛ من چند لحظه دیگر به تو می رسم. »
( من آدم معتدلی نیستم. در زندگیم موقع برخورد با شخصیتهای مثبت و سختگیر و متفاوت و مخالف با شخصیت خودم هیچگاه میان تسلیم محض و طغیان سرسختانه راه میانه ای انتخاب نکرده ام. همیشه درست در لحظه عمل ناگهانی، یک احساس توفنده شدید در ونی مرا برآن داشته تا یکی از این دو
حالت را بر دیگری ترجیح دهم؛ و چون در آن موقع نه اطمینانی به پایدار ماندن آن وضع داشتم و نه حالت نعلیم به طغیان گرایش داشت اطاعت دقیق از دستورهای سینت جان را لازم می دانستم. ده دقیقه بعد، در کنار او راه مارش گلن را در پیش گرفته بودم.)
نسیمی از طرف غرب می وزید، از فراز تپه ها می آمد و بوی خوش خلنگزارها و نیزارها را با خود می آورد. در آن آسمان آبی هیچ لکه ابری دیده نمی شد. نهری از دربند به طرف پایین جریان داشت. این نهر که از آب بارانهای بهاری در چند روز گذشته انباشته شده بود با آب فراوان و صاف، درخشش طلایی خورشید و رنگ یاقوت کبود آسمان را به خود گرفته پیش می رفت. وقتی پیشتر رفتیم و جاده را پشت سر گذاشتیم به چمن صاف پرخزه سبز زمردین زیبایی رسیدیم که با ظرافت تمام از نوعی گل سفید ریز که غنچه های ستاره مانندی داشت تزیین یافته بود. در این موقع در میان تپه ها

صفحه 570 از 649