نام کتاب: جین ایر
پرچمی که او برافراشته بود دائما آزارم می داد. این امر به همان اندازه غیرممکن بود که بخواهم قیافه نامتناسب خود را مثل چهره متناسب و یونانی وار او بسازم و چشمان سبز بی ثبات خود را به رنگ آبی دریایی و درخشش موقرانه چشمان او در آورم.
با این حال، فقط این سلطه و نفوذ او نبود که در آن موقع مرا در بند او گرفتار کرده بود، مدتی بود که خیلی به آسانی می شد از ظاهر من پی برد که خیلی غمگین هستم. خوره ای در قلبم لانه کرده بود و داشت نهال خوشبختیم را از ریشه می خشکاند - خورۂ بلاتکلیفی .
شاید خواننده تصور کند که من در گیرودار سکونت در خانه جدید و ثروتمند شدن، آقای راچستر را فراموش کرده بودم ؛ حتی یک لحظه او را از یاد نبرده بودم. هنوز به او می اندیشیدم چون فکر او بخار آب نبود که نور خورشید آن را پراکنده کند، نقشی برروی شنهای ساحلی نبود که طوفانهای دریایی بتوانند بشویند و از بین ببرند: نقش نامی بود که برسنگ حک شده باشد؛ تا وقتی آن سنگ موجود بود نقش هم وجود داشت. اشتیاق به دانستن این که چه برسرش آمده هر جا که می رفتم با من بود. وقتی در مورتن بودم هر شب وارد کلبه ام می شدم تا به او فکر کنم، و حالا در مورهاوس شبها در بسترم می نشینم و در عالم خیال به جست وجوی او می پردازم.
و در مدتی که مجبور بودم با آقای بریگز راجع به وصیتنامه مکاتبه کنم از او پرسیده بودم که آیا از محل اقامت فعلی با وضع سلامت او اطلاعی دارد با نه. اما همانطور که سینت جان حدس زده بود اواز آقای راچستر هیچگونه اطلاعی نداشت. بعد نامه ای به خانم فرفاکس نوشتم و از او خواهش کردم اگر راجع به او اطلاعی دارد برایم بنویسد. با اطمینان انتظار داشتم که قطعا با پاسخ او به منظور خود خواهم رسید. مطمئن بودم که خیلی زود جواب خواهم گرفت. تعجب کردم که دو هفته گذشت و هیچ پاسخی به دستم نرسید. بعد، دو ماه گذشت. هر روز که نامه رسان می آمد چیزی برای من نداشت. شدیدا نگران شدم.
دوباره نامه نوشتم؛ احتمال داشت اولین نامه ام گم شده باشد. در پی امید دوباره تلاش دوباره آغاز شد. نور این امید چند هفته ای درخشید بعد مثل

صفحه 568 از 649