نام کتاب: جین ایر
می دادم. اما این بردگی خود را دوست نداشتم؛ بسا وقتها آرزو میکردم که ای کاش مثل گذشته همچنان به من بی توجه بود.
و یک شب موقع خوابیدن وقتی من و خواهرانش اطراف او بودیم و می خواستیم به او «شب بخیر» بگوییم او به عادت مألوف خود با. هر کدام از آنها با بوسه ای خداحافظی کرد و همینطور طبق عادت همیشگی با من دست داد. دیانا، که سرحال بود و میلش به شوخی می کشید (سینت جان رنج می برد از این که نمی توانست این دختر جوان را، آنطور که خودش می خواست، تحت سلطه اراده خود در آورد چون اراده او هم، از جهتی دیگر، مثل اراده خود او قوی بود) با تعجب گفت: «سینت جان! تو همیشه می گویی جین خواهر سوم توست اما با او مثل یک برادر رفتار نمیکنی؛ او را هم باید ببوسی) »
مرا با زور به طرف او جلوداد. فکر کردم دیانا دارد فتنه انگیزی میکند؛ خیلی آزرده شدم. همانطور که این فکر در ذهنم میگذشت سینت جان سر خود را پایین آورد. صورت یونانی مانندش را تا سطح صورت من رساند - چشمان نافذش از چشمان من سؤال میکرد - مرا بوسید. اگر می توانستم بوسه های سرد و مجسمه وار را هم بوسه بدانیم میگفتم بوسه عمه زاده روحانی من از آن جمله بود. شاید بوسه آزمایشی هم وجود داشته باشد؛ بوسه او یک بوسه آزمایشی بود. بعد از بوسیدن به من نگاه کرد تا نتیجه را بداند: قیافه أم زیاد قابل توجه نبود اما اطمینان دارم که از شرم سرخ نشده بودم. شاید رنگم کمی پریده بود برای این که حس کردم آن بوسه مثل قفل محکمتری بود که بر زنجیر اسارتم زده می شد. بعدها هیچوقت این امر تشریفاتی را حذف نکرد؛ آن حالت متانت و وقاری که من در آن حالت این بوسه ها را تحمل میکردم ظاهرا برای او جاذبه خاصی داشت.)
من که هر روز بیش از پیش میل داشتم او را خوشحال کنم، هرروز هم بیش از پیش حس میکردم که باید نیمی از خصائل خود را از دست بدهم، نیمی از استعدادهایم را در خود خفه کنم، سلیقه های خود را از روند اصلیشان منحرف سازم و خود را به اتخاذ روشهایی که برای آنها هیچگونه آمادگی طبیعی نداشتم، وادار سازم. می خواست مرا تا سطحی از تربیت موردنظر خود ارتقاء دهد که هرگز نمی توانستم به آن سطح برسم. برافراشته نگهداشتن

صفحه 567 از 649