نام کتاب: جین ایر
هفتگی من از مدرسه مورتن بود؛ به این کار که در نظر من چندان مهم نبود توجه مخصوصی نشان می داد. و باز چیز دیگری که تعجب مرا بیشتر بر می انگیخت این بود که هرگاه برف یا باران می بارید یا باد شدیدی می وزید و خواهرانش با اصرار از من می خواستند که آن روز به مدرسه نروم او همواره نگرانی آنها را بی اهمیت جلوه می داد و مرا ترغیب می کرد که بدون توجه به عوامل نامساعد طبیعی وظیفه ام را انجام دهم.
به خواهرانش میگفت: «جین، آنطور که شما تصور می کنید، ضعیف نیست؛ مثل هر کدام از ما می تواند صدای انفجار کوه، بارش رگباریا مقداری برف را تحمل کند. هم بنیه اش سالم است و هم می تواند خودش را خوب وفق بدهد برای تحمل اوضاع مختلف جوی از بسیاری از آدمهای نیرومند مستعدترست.)
وقتی برمیگشتم گاهی خیلی خسته بودم و هوای نامساعد هم خیلی آزارم داده بود. با این حال هرگز به خود جرأت نمی دادم شکایت کنم چون می دیدم نق زدنم او را خشمگین میکند. قوی بودن در تمام موارد در نظر او خوشایند بود و خلاف این او را مخصوصا آزار می داد.
با این حال، یک روز بعد از ظهر اطلاع دادم که در خانه خواهم ماند. . برای این که واقعا سرما خورده بودم. خواهرانش به جای من به مورتن رفته بودند. نشسته بودم شیللر میخواندم، و او هم سرگرم کشف رمز طومارهای شرقی خود بود. همچنان که یکی از تمرینها را ترجمه میکردم تصادفأ نگاهم با نگاهش تلاقی کرد و متوجه شدم که چشمان آبی همیشه مراقب او به من خیره شده. نفهمیدم از چه مدتی به من چشم دوخته بوده. چه نگاه تیز و در عین حال خشک و سردی داشت! در آن لحظه احساس توهمی به من دست داد؛ مثل این بود که در آن اطاق با یک موجود موهوم نشسته باشم. .
- «داری چکار میکنی، جین؟» - «آلمانی یاد میگیرم.»
- «از تو می خواهم آلمانی را کنار بگذاری و هندوستانی یاد بگیری.» |
- «حتمأ جدی نمیگویی.»

صفحه 565 از 649