در عمرتان ندیده اید. بهترست پیغام بدهید که فردا صبح به آنجا می روید،
اما او قبلا ردای خود را پوشیده و راه افتاده بود. بدون هیچ اعتراضی و بی آن که غرولندی کند راه افتاد. در این موقع که خانه را ترک میگفت ساعت نه بود و وقتی برگشت نصف شب شده بود. کاملا گرسنه و خسته بود اما خوشحال تر از زمانی به نظر می رسید که از خانه بیرون رفته بود. کاری را که انجام داده بود یک وظیفه می دانست؛ زحمتی کشیده بود؛ احساس قدرت میکرد و از خودش راضی تر شده بود)
متأسفانه هفته بعد کاملا حوصله اش را سر برد. هفته کریسمس بود. ما به هیچ کار جدی نپرداختیم بلکه آن مدت را با شادی خانوادگی گذراندیم. هوای خانگزار، آزادیهای محیط خانه و آغاز زندگی سعادتمندانه برای روحیه دیانا و مری در حکم اکبر حیات بود. آنها از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب یکسره شادی می کردند. همیشه می توانستند با یکدیگر حرف بزنند. گفت و
گوی پراز طنز، پرمعنی و بدیع آنها آنقدر برای من جاذبه داشت که ترجیح می دادم به جای هر کار دیگر بنشینم و به حرفهایشان گوش بدهم یا در گفت وگو شرکت کنم. سینت جان ما را به خاطر آن نشاط و سرزندگی سرزنش نمی کرد اما خودش از آن می گریخت. کمتر در خانه می ماند. منطقه فعالیتهایش وسیع بود و جمعیت در نقاط دور از هم پراکنده بودند. کار روزانه او عبارت بود از سرکشی به بیماران و فقیران نقاط مختلف آن منطقه .
یک روز صبح دیانا در موقع صرف صبحانه بعد از آن که چند دقیقه ای به فکر فرو رفته بود از او پرسید: «آیا هنوز در تصمیم خودت پابرجا هستی؟» |
برادرش جواب داد: «تصمیم من تغییر نکرده و تغییر ناپذیرست.» بعد به ما اطلاع داد که عزیمتش از انگلستان به طور قطع از آن تاریخ تا یک سال بعد به تعویق افتاده.
مری پرسید: «و رزاموند الیور؟» ظاهر این کلمات، ناخواسته از دهانش خارج شد چون به محض ادای آن کلمات حالتی به خود گرفت که گفتی می خواست آنچه را که گفته پس بگیرد. سینت جان کتابی در دستش بود (عادت دور از نزاکتی که داشت این بود که موقع صرف غذا کتاب
اما او قبلا ردای خود را پوشیده و راه افتاده بود. بدون هیچ اعتراضی و بی آن که غرولندی کند راه افتاد. در این موقع که خانه را ترک میگفت ساعت نه بود و وقتی برگشت نصف شب شده بود. کاملا گرسنه و خسته بود اما خوشحال تر از زمانی به نظر می رسید که از خانه بیرون رفته بود. کاری را که انجام داده بود یک وظیفه می دانست؛ زحمتی کشیده بود؛ احساس قدرت میکرد و از خودش راضی تر شده بود)
متأسفانه هفته بعد کاملا حوصله اش را سر برد. هفته کریسمس بود. ما به هیچ کار جدی نپرداختیم بلکه آن مدت را با شادی خانوادگی گذراندیم. هوای خانگزار، آزادیهای محیط خانه و آغاز زندگی سعادتمندانه برای روحیه دیانا و مری در حکم اکبر حیات بود. آنها از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب یکسره شادی می کردند. همیشه می توانستند با یکدیگر حرف بزنند. گفت و
گوی پراز طنز، پرمعنی و بدیع آنها آنقدر برای من جاذبه داشت که ترجیح می دادم به جای هر کار دیگر بنشینم و به حرفهایشان گوش بدهم یا در گفت وگو شرکت کنم. سینت جان ما را به خاطر آن نشاط و سرزندگی سرزنش نمی کرد اما خودش از آن می گریخت. کمتر در خانه می ماند. منطقه فعالیتهایش وسیع بود و جمعیت در نقاط دور از هم پراکنده بودند. کار روزانه او عبارت بود از سرکشی به بیماران و فقیران نقاط مختلف آن منطقه .
یک روز صبح دیانا در موقع صرف صبحانه بعد از آن که چند دقیقه ای به فکر فرو رفته بود از او پرسید: «آیا هنوز در تصمیم خودت پابرجا هستی؟» |
برادرش جواب داد: «تصمیم من تغییر نکرده و تغییر ناپذیرست.» بعد به ما اطلاع داد که عزیمتش از انگلستان به طور قطع از آن تاریخ تا یک سال بعد به تعویق افتاده.
مری پرسید: «و رزاموند الیور؟» ظاهر این کلمات، ناخواسته از دهانش خارج شد چون به محض ادای آن کلمات حالتی به خود گرفت که گفتی می خواست آنچه را که گفته پس بگیرد. سینت جان کتابی در دستش بود (عادت دور از نزاکتی که داشت این بود که موقع صرف غذا کتاب