نام کتاب: جین ایر
آنها با هم دست به گردنش انداختند. از هر کدام بوسه کوتاهی گرفت، با لحن آهسته ای چند کلمه به آنها خوشامد گفت، چند لحظه ای توقف کرد تا با او حرف بزنند، و بعد از آن که اظهار داشت فکر می کند در اطاق نشیمن به او ملحق خواهند شد دوباره به آنجا رفت؛ مثل این بود که به پناهگاه می رود.
شمعهای آنها را روشن کرده بودم تا به طبقه بالا بروند اما دیانا اول رفت تا به هنا دستور بدهد که از راننده پذیرایی کند. بعد از انجام شدن این کار هر دوی آنها پشت سر من به طبقه بالا آمدند. وقتی پرده ها وفرشهای نو، ابتکارات و تزیینات جدید و ظروف چینی خوشرنگ اطاقهای خود را دیدند خوشحال شدند و صمیمانه از من تشکر کردند. از این که دیدم تغییراتی که داده بودم با سلیقه هاشان دقیقا مطابق است لذت بردم. آنچه انجام داده بودم به جلوۂ روحنواز شادیشان از بازگشت به خانه افزود.
شب خوشی بود. عمه زاده هایم، که سخت خوشحال بودند، ماجراها را آنقدر با شیوایی نقل و تفسیر می کردند که شیوایی بیان آنها سرانجام برکم حرفی سینت جان غلبه کرد و او را به حرف زدن واداشت اما او نمی توانست از فروغ شور و نشاط آنها بهره ای داشته باشد و با آنها هماهنگی کند. رویداد آن روز، یعنی بازگشت دیانا و مری مایه خوشحالی او بود اما آنچه به آن رویداد مربوط می شد، یعنی خوشحالی و همهمه شاد توأم با پرحرفی آنها حوصله او را سر می برد. متوجه شدم که می خواست فردا که آرام ترست زودتر برسد. درست در گرما گرم شادی و سرور آن شب، تقریبا یک ساعت بعد از صرف چای، شنیدیم در می زنند. هنا وارد اطاق شد و گفت: «در این موقع دیر وقت شب، پسر بچه فقیری آمده تا آقای ریورز را به بالین مادر محتضرش ببرد.»
- «این زن کجا زندگی می کند، هنا ؟ »
- «در آن بالای شیب ویت کراس که تقریبا چهار مایل با اینجا فاصله دارد، و سراسر راه هم خلنگزار و باتلاق است.»|
- به او بگو می آیم.)
- جدا می گویم، آقا ، بهترمت نروید. بعد از تاریک شدن هوا هیچ جاده ای بدتر از آن جاده نیست. در تمام طول باتلاق راه قابل عبوری به چشم نمی خورد. از این گذشته، امشب خیلی هوا نا جورست؛ چنان بادی می آید که

صفحه 561 از 649