نام کتاب: جین ایر
زحمت شده ای، و خودت را خسته کرده ای.» اما حتی یک کلمه که حاکی از رضایت خاطر او از پاکیزه و مرتب شدن خانه اش باشد بر زبان نیاورد.
و این سکوت او مرا دلسرد کرد. تصور کردم شاید تغییرات من ترتیب سابق را که مورد علاقه اش بوده به هم زده باشد. همین را، البته با لحن تا اندازه ای شرمگین و محزون، از او پرسیدم.
پاسخ داد: نه، به هیچ وجه، برعکس، توجه دارم که تو تغییرات را با کمال دقت انجام داده ای. در واقع نگرانی من از این است که مبادا برای این کارها اهمیتی بیشتر از آنچه دارند قائل شده باشی. مثلا، برای ترتیب و تنظیم همین اطاق چند دقیقه وقت صرف کرده ای؟ راستی، می توانی بگویی جای کتاب ... (کتابی را اسم برد) کجاست؟ |
جای کتاب را در قفسه به او نشان دادم. آن را پایین آورد، به جای مخصوص خود در کنار پنجره رفت و شروع به خواندن کتاب کرد
باید به خواننده بگویم که من چنین چیزهایی را نمی پسندم. سیست جان مرد خوبی بود اما من کم کم به این نتیجه رسیدم که او وقتی درباره خود گفت آدم سرسخت و خونسردی است حقیقت را گفته بود. کارهای مفید و سازنده زندگی روزانه برای او جالب نبود. لذتهای آرامش بخش آن برای او هیچ جاذبه ای نداشت. در واقع، فقط به امیدها و آرزوهای بلندپروازانه خود زنده بود - امید به آنچه بدون شک، خوب و بزرگ است. اما با این حال هرگز نمی آسود و دوست هم نداشت که اطرافیانش بیاسایند. همچنان که به پیشانی بلند او، که مثل یک قطعه سنگ سپید آرام و پریده رنگ بود و به خطوط زیبای چهره اش، که در حین مطالعه بیحرکت بودند، می نگریستم ناگهان به فکرم رسید که خیلی بعیدست او بتواند شوهر خوبی باشد و همسرش نیز باید خیلی تقلا کند تا بتواند به زندگی زناشویی با او ادامه دهد. ماهیت عشق او به دوشیزه الیور را مثل این که به من الهام شده باشد، فهمیدم ؛ عقیده آن مرد را پذیرفتم که چنین عشقی یک هوس تند جسمی خواهد بود. متوجه شدم که او چطور در برابر تأثیر شدید آن عشق برخود احساس خواری می کند، چطور می خواهد آن را در خود خفه کند و از بین ببرد و چگونه اصولا به تأثیر مداوم آن زن برسعادت خود خوشبین نیست. فهمیدم او دارای همان عنصری است که

صفحه 559 از 649