زحمات این دوره تحصیلی را گرفته ای؟ آیا درک این که در مدت تدریست در اینجا و برای این دوره واقعا خوب کار کرده ای برایت لذت بخش نیست؟ » ا - «بدون شک .»
- تازه فقط چند ماه تلاش کرده ای! آیا فکر نمیکنی اگر تمام عمرت وقف خدمت به همنوعانت بشود زندگیت پرثمرتر نخواهد بود؟
گفتم: «بله، اما نمی توانم همیشه به این کار ادامه بدهم. می خواهم همانطور که به سایر مردم کمک میکنم خودم هم از توانائیهایم بهرمند بشوم. همین حالا باید بهرمند بشوم؛ جسم وفکرم را دوباره به مدرسه برنگردان. عجالتا از آن جدا شده ام و می خواهم تمام تعطیلاتم را در آرامش به سر ببرم. »
قیافه اش در هم رفت: «حالا چی؟ الان ناگهان شوق چه کاری به سرت زده؟ خیال داری چکار کنی ؟»
- «می خواهم تا آنجا که می توانم فعال باشم. اول از همه این که از تو خواهش کنم هنا را آزاد بگذاری، و از یک نفر دیگر بخواهی کارهایت را انجام بدهد.»
- «به او احتیاج داری؟» |
- «بله، می خواهم با من به مورهاوس بیاید. دیانا و مری تا یک هفته دیگر به خانه برمی گردند، و من می خواهم تا آمدن آنها همه کارها را رو به راه کنم .)
اس می فهمم. گمان می کردم بعد از تمام شدن کار مدرسه بلافاصله برای استراحت و تفریح از اینجا بروی. چه بهتر که نمی روی. هنا با تو خواهد آمد.)
- «پس به او بگو برای فردا آماده باشد. این هم کلید مدرسه؛ کلید کلبه را فردا می دهم.»
و آن را گرفت. گفت: «خیلی با خوشحالی کلید را به من برمی گردانی. از این خوشحالیت درست سر درنمی آورم چون نمی توانم بفهمم به جای این شغلی که می خواهی از آن صرف نظر کنی چه شغلی برای خودت در نظر گرفته ای. حالا چه هدف و چه مقصودی داری؟ چه فکری در سر می پرورانی ؟»
- تازه فقط چند ماه تلاش کرده ای! آیا فکر نمیکنی اگر تمام عمرت وقف خدمت به همنوعانت بشود زندگیت پرثمرتر نخواهد بود؟
گفتم: «بله، اما نمی توانم همیشه به این کار ادامه بدهم. می خواهم همانطور که به سایر مردم کمک میکنم خودم هم از توانائیهایم بهرمند بشوم. همین حالا باید بهرمند بشوم؛ جسم وفکرم را دوباره به مدرسه برنگردان. عجالتا از آن جدا شده ام و می خواهم تمام تعطیلاتم را در آرامش به سر ببرم. »
قیافه اش در هم رفت: «حالا چی؟ الان ناگهان شوق چه کاری به سرت زده؟ خیال داری چکار کنی ؟»
- «می خواهم تا آنجا که می توانم فعال باشم. اول از همه این که از تو خواهش کنم هنا را آزاد بگذاری، و از یک نفر دیگر بخواهی کارهایت را انجام بدهد.»
- «به او احتیاج داری؟» |
- «بله، می خواهم با من به مورهاوس بیاید. دیانا و مری تا یک هفته دیگر به خانه برمی گردند، و من می خواهم تا آمدن آنها همه کارها را رو به راه کنم .)
اس می فهمم. گمان می کردم بعد از تمام شدن کار مدرسه بلافاصله برای استراحت و تفریح از اینجا بروی. چه بهتر که نمی روی. هنا با تو خواهد آمد.)
- «پس به او بگو برای فردا آماده باشد. این هم کلید مدرسه؛ کلید کلبه را فردا می دهم.»
و آن را گرفت. گفت: «خیلی با خوشحالی کلید را به من برمی گردانی. از این خوشحالیت درست سر درنمی آورم چون نمی توانم بفهمم به جای این شغلی که می خواهی از آن صرف نظر کنی چه شغلی برای خودت در نظر گرفته ای. حالا چه هدف و چه مقصودی داری؟ چه فکری در سر می پرورانی ؟»