نام کتاب: جین ایر
هیچکس را نداشته ام و حالا دو خویشاوند بالغ و رشید (در صورتی که شما نخواهید خویش من به حساب بیایید) دارم که به دنیای من وارد شده اند. باز هم می گویم خوشحالم !»
به سرعت شروع کردم به راه رفتن در اطاق. افکاری که سریعتر از احساس، درک و حضور ذهن من بودند به سرعت به مغزم هجوم می آوردند مرا متوقف کردند. افکارم در این باره بود که به زودی چه چیزی ممکن است و می تواند پیش بیاید، پیش خواهد آمد و باید پیش بیاید. به دیوار سفید نگاه کردم؛ به نظرم رسید که آسمانی است پر از ستاره که ستارگان آن هر لحظه بالاتر می روند، و هر کدام از آنها راه رسیدن مرا به هدف یا سرمنزل شادمانی روشن می سازد. کسانی که زندگی مرا نجات داده بودند و تا این لحظه با محبتی که برای آنها حاصلی نداشت دوست داشته بودم حال می توانستم آنها را آزاد کنم، پراکنده بودند می توانستم دور هم جمعشان کنم؛ عدم وابستگی مالی و فراوانی نعمتی که حالا مال من بود می توانست مال آنها هم باشد. مگر ما چهار نفر نبودیم؟ اگر بیست هزار لیره میان ما به طور برابر قسمت می شد سهم هر کدام پنج هزار لیره بود. این مبلغ کافی بود، و پس انداز هم میکردیم . عدالت تحقق می یافت - سعادت هر دو طرف هم تأمین می شد. در چنان صورتی دیگر ثروت بردوش من سنگینی نمی کرد، ارثیه صرفا پول نبود؛ زندگی، امید و لذت بود.
این را که وقتی این افکار با شدت به مغزم هجوم آورده بودند چه قیافه ای داشتم نمی توانم بگویم اما زود متوجه شدم آقای ری ورز یک صندلی پشت سرم گذاشته بود و با ملایمت می کوشید مرا روی آن بنشاند. همچنین به من توصیه میکرد آرام باشم. از نفوذ احساس تنهایی و آشفتگی در خود احساس شرمندگی کردم، دست او را کنار زدم و دوباره به قدم زدن پرداختم.
گفتم: «فردا نامه ای به دیانا و مری بنویسید و به آنها بگویید فورا به خانه برگردند. دیانا یک روز میگفت اگر هزار لیره داشتند خودشان را سعادتمند می دانستند بنابراین با پنجهزار لیره به طریق اولی سعادتمندتر خواهند شد.)
ل مینت جان گفت: «به من بگویید که از کجا می توانم یک لیوان آب

صفحه 549 از 649