نام کتاب: جین ایر
بعد؟ مطمئنا...»
و ساکت شدم. نمی توانستم به خودم اعتماد کنم و فکری را که به مغزم هجوم آورده بود و خودنمایی می کرد به مغزم راه ندهم. آن فکری که دریک لحظه به خاطرم خطور کرد یک احتمال قوی و قریب به یقین بود. مطالب جزئی در کنار هم قرار گرفتند، تناسب یافتند و منظم شدند. حلقه های زنجیری که تا به حال امتداد پیدا کرده رشته های بی شکلی را تشکیل می دادند حالا مستقیم در کنار هم قرار داشتند به طوری که هر حلقه و هر رشته ارتباطی ضمن این که خود کامل بود زنجیر را کامل می کرد. پیش از آن که سینت جان یک کلمه دیگر بگوید از روی فراست دریافتم که قضیه از چه قرارست؛ اما نمی توانم از خواننده انتظار داشته باشم که همین احساس باطنی مرا داشته باشد بنابراین باید توضیحات او را تکرار کنم:
- اسم خانوادگی مادرم ایر بود. دو برادر داشت. یکی از آنها کشیش بود که با دوشیزه جین رید ساکن گیتس هند ازدواج کرد و دیگری جناب جان ایر تاجر فقید صاحب فانکل واقع در مدی را بود. ماه اوت گذشته آقای بریگز مشاور حقوقی آقای ایر به ما نامه ای نوشت و مرگ دائیمان را به اطلاعمان رساند. در آن نامه همچنین به ما اطلاع داده بود که او ثروتش را برای برادر زاده اش ، یعنی دختریتیم آن کشیش به ارث گذاشته است. دائیم به علت مشاجره اش با پدرم، که هیچوقت به صلح نیانجامید، ما را نادیده گرفته بود. آقای بریگز چند هفته قبل دوباره ضمن نامه ای به ما اطلاع داد که وارث گم شده؛ از ما می پرسید که آیا از او اطلاعی داریم یا نه. اسمی که در حاشیه کاغذ نازک مخصوص پوشیدن نقاشیهای شما نقش بسته بود و من تصادفأ آن را دیدم به من کمک کرد او را پیدا کنم. بقیه را شما خودتان می دانید.» باز می خواست برود. اما من پشت خود را به در تکیه دادم.
گفتم: «خواهش میکنم با من حرف بزنید. بگذارید یک لحظه نفس تازه کنم و ببینم چکار باید کرد. مکث کردم. در حالی که کلاهش دستش بود و خیلی به آرامی مرا نگاه می کرد در مقابلم ایستاده بود. دوباره شروع به حرف زدن کردم:
مادر شما خواهر پدر من بود. در نتیجه می شود عمه من؟» با اشاره

صفحه 547 از 649