باشد!»
- (به حروف نوشته شده نه به اعداد؛ بیست هزار »
این دفعه حس کردم تقریبأمثل آدمی هستم که اشتهای یک نفر را دارد و فقط می تواند به اندازه شکم خودش غذا بخورد آن وقت این شخص را پشت میزی بنشانند که روی آن برای صدنفر غذا چیده اند و از او توقع داشته باشند که تمام آن غذاها را بخورد. در این موقع آقای ری ورز برخاست. ردای خود را پوشید)
او گفت: «اگر امشب هوا اینقدر طوفانی نبود هنا را می فرستادم تا پیش شما بماند. به نظر می رسد تنهایی خیلی شما را ناراحت می کند. اما هنا، این زن بیچاره، نمی تواند مثل من از میان توده های برف با قدمهای بلند حرکت
کند؛ پاهایش به بلندی پاهای من نیست. پس باید شما را با غمهاتان تنها بگذارم. شب بخیر. »
داشت چفت در را باز می کرد؛ ناگهان فکری به خاطرم رسید. فریاد کشیدم: «یک دقیقه بایستید!»
- «خوب؟ »
- از یک چیز سر درنمی آورم و آن این است که آقای بریگز راجع به من به شما نامه نوشت. شما را از کجا می شناخته یا از کجا توانسته حدس بزند که شما، ساکن چنین محل دورافتاده ای، قدرت این را دارید که به پیدا کردن من کمک کنید.)»
گفت: «آهان! من یک کشیشم، و در چنین موارد فوق العاده ای همیشه به کشیش مراجعه می کنند.» بار دیگر چفت در صدا کرد.
با صدای بلند گفتم: «نه، توضیح شما مرا قانع نمی کند!) در واقع، در آن جواب شتابزده و بدون توضیح چیزی بود که به جای آن که کنجکاوی مرا از بین ببرد آن را بیشتر از قبل برانگیخت.
به گفته خود افزودم: «این خیلی عجیب به نظر می رسد. باید راجع به آن بیشتر بدانم.»
- «یک وقت دیگر.» . «نه، امشب! امشب! صورتش را از طرف در برگرداند. من خود را
- (به حروف نوشته شده نه به اعداد؛ بیست هزار »
این دفعه حس کردم تقریبأمثل آدمی هستم که اشتهای یک نفر را دارد و فقط می تواند به اندازه شکم خودش غذا بخورد آن وقت این شخص را پشت میزی بنشانند که روی آن برای صدنفر غذا چیده اند و از او توقع داشته باشند که تمام آن غذاها را بخورد. در این موقع آقای ری ورز برخاست. ردای خود را پوشید)
او گفت: «اگر امشب هوا اینقدر طوفانی نبود هنا را می فرستادم تا پیش شما بماند. به نظر می رسد تنهایی خیلی شما را ناراحت می کند. اما هنا، این زن بیچاره، نمی تواند مثل من از میان توده های برف با قدمهای بلند حرکت
کند؛ پاهایش به بلندی پاهای من نیست. پس باید شما را با غمهاتان تنها بگذارم. شب بخیر. »
داشت چفت در را باز می کرد؛ ناگهان فکری به خاطرم رسید. فریاد کشیدم: «یک دقیقه بایستید!»
- «خوب؟ »
- از یک چیز سر درنمی آورم و آن این است که آقای بریگز راجع به من به شما نامه نوشت. شما را از کجا می شناخته یا از کجا توانسته حدس بزند که شما، ساکن چنین محل دورافتاده ای، قدرت این را دارید که به پیدا کردن من کمک کنید.)»
گفت: «آهان! من یک کشیشم، و در چنین موارد فوق العاده ای همیشه به کشیش مراجعه می کنند.» بار دیگر چفت در صدا کرد.
با صدای بلند گفتم: «نه، توضیح شما مرا قانع نمی کند!) در واقع، در آن جواب شتابزده و بدون توضیح چیزی بود که به جای آن که کنجکاوی مرا از بین ببرد آن را بیشتر از قبل برانگیخت.
به گفته خود افزودم: «این خیلی عجیب به نظر می رسد. باید راجع به آن بیشتر بدانم.»
- «یک وقت دیگر.» . «نه، امشب! امشب! صورتش را از طرف در برگرداند. من خود را