بعد از ظهر بود که شک من مبدل به یقین شد. صاحب اسم جین ایر خود شما هستید و جین الیوت اسم مستعار شماست؟
- «بله، بله. اما آقای بریگز کجاست؟ شاید اطلاعات او راجع به آقای راچستر بیشتر از شما باشد. »
- «بریگز در لندن است، و من گمان نمیکنم که اصلا چیزی درباره آقای راچستر بداند؛ به آقای راچستر علاقه ای ندارد. در عین حال، شما با سؤالهای پی در پی درباره این جزئیات امور اصلی را فراموش میکنید مثلا نمی پرسید به چه علت آقای بریگز سعی داشته شما را پیدا کند - با شما چکار دارد؟ » ا - «خوب، با من چکار دارد؟»
- تنها کاری که با شما دارد این است که بگوید عمویتان آقای ایر اهل مدی را فوت کرده، ثروتش را برای شما به ارث گذاشته، و حالا شما ثروتمند هستید. فقط همین؛ کار دیگری با شما ندارد.
- «من! ثروتمند؟» - «بله شما ثروتمند شده اید. شما وارث منحصر به فرد هستید.» چند لحظه ای هر دو ساکت بودیم.
بعد مینت جان حرفهای خود را دنبال کرد: «البته باید هویتتان را ثابت کنید و برای این منظور هم هیچ مشکلی سرراهتان نیست، و می توانید بلافاصله آن ثروت را در اختیار بگیرید. پولتان به بانک انگلستان سپرده شده . وصیتنامه و مدارک لازم پیش بریگز است.
از این صحنه دیگری از زندگی من بود! خواننده حتما توجه دارد که تغییر وضع زندگی شخصی از فقر به ثروت چیز خوبی است، چیز بسیار خوبی است، اما امری نیست که آدم بتواند افکار خود را به آن معطوف بدارد و در نتیجه از آن لذت ببرد. از این گذشته، در زندگی روی آوردهای دیگری نیز وجود دارند که هیجان انگیزتر و لذت بخش تر از ناگهان ثروتمند شدن هستند. این امر به ذوقیات ارتباطی ندارد، امری است مربوط به دنیای خشک و بیروح واقعیات؛ هیچ کمال مطلوبی در آن نیست. تمام آدمهایش بی انعطاف و حسابگرند. مظاهرچنین دنیایی همه مثل هم اند. آدم از خبر ثروتمند شدن خود بالا
- «بله، بله. اما آقای بریگز کجاست؟ شاید اطلاعات او راجع به آقای راچستر بیشتر از شما باشد. »
- «بریگز در لندن است، و من گمان نمیکنم که اصلا چیزی درباره آقای راچستر بداند؛ به آقای راچستر علاقه ای ندارد. در عین حال، شما با سؤالهای پی در پی درباره این جزئیات امور اصلی را فراموش میکنید مثلا نمی پرسید به چه علت آقای بریگز سعی داشته شما را پیدا کند - با شما چکار دارد؟ » ا - «خوب، با من چکار دارد؟»
- تنها کاری که با شما دارد این است که بگوید عمویتان آقای ایر اهل مدی را فوت کرده، ثروتش را برای شما به ارث گذاشته، و حالا شما ثروتمند هستید. فقط همین؛ کار دیگری با شما ندارد.
- «من! ثروتمند؟» - «بله شما ثروتمند شده اید. شما وارث منحصر به فرد هستید.» چند لحظه ای هر دو ساکت بودیم.
بعد مینت جان حرفهای خود را دنبال کرد: «البته باید هویتتان را ثابت کنید و برای این منظور هم هیچ مشکلی سرراهتان نیست، و می توانید بلافاصله آن ثروت را در اختیار بگیرید. پولتان به بانک انگلستان سپرده شده . وصیتنامه و مدارک لازم پیش بریگز است.
از این صحنه دیگری از زندگی من بود! خواننده حتما توجه دارد که تغییر وضع زندگی شخصی از فقر به ثروت چیز خوبی است، چیز بسیار خوبی است، اما امری نیست که آدم بتواند افکار خود را به آن معطوف بدارد و در نتیجه از آن لذت ببرد. از این گذشته، در زندگی روی آوردهای دیگری نیز وجود دارند که هیجان انگیزتر و لذت بخش تر از ناگهان ثروتمند شدن هستند. این امر به ذوقیات ارتباطی ندارد، امری است مربوط به دنیای خشک و بیروح واقعیات؛ هیچ کمال مطلوبی در آن نیست. تمام آدمهایش بی انعطاف و حسابگرند. مظاهرچنین دنیایی همه مثل هم اند. آدم از خبر ثروتمند شدن خود بالا