نام کتاب: جین ایر
- «آقای بریگز میگوید جواب نامه اش را آقای راچستر ننوشته بود بلکه خانمی با امضای الیس فرفاکس جواب نامه را داده بود.»
عرق سردی بر بدنم نشست. پس احتمالا آنچه از آن خیلی وحشت داشتم اتفاق افتاده بود: او، به احتمال زیاد، انگلستان را ترک گفته و از فرط ناامیدی در قاره اروپا به جاهای نامناسبی رو آورده بود. راستی در آنجا برای رنجهای شدید خود در جست و جوی کدام داروی مخدر بود، و برای ارضای امیال تند و سرکش خود به چه چیزی پناه می برد؟ جرأت نداشتم به این سؤال خود جواب بدهم. آه، ارباب بیچاره من - اربابی که زمانی نزدیک بود شوهرم بشوی و غالبا به تو میگفتم: «ادوارد عزیزم!»
آقای ری ورز اظهار داشت: «قاعدتا بایست آدم بدی بوده باشد.)
با اوقات تلخی گفتم: «شما او را نمی شناسید، بنابراین راجع به او قضاوت نکنید.»
با آرامی جواب داد: «بسیار خوب، اصلا واقعیت این است که فکرم بیشتر به جای دیگری مشغول است تا به او. باید داستانم را تمام کنم. چون خیال ندارید اسم آن معلمه را بپرسید باید خودم آن را بگویم - صبر کنید اینجاست. همیشه روی کاغذ آوردن مطالب مهم بیشتر مایه رضایت خاطرست مخصوصا که کاملا به وضوح نگاشته شده باشد.
او دفترچه بغلی دوباره با ظرافت بیرون آمد، باز شد، انگشتان آن مرد در آن به جست وجو پرداختند، و بالاخره از یکی از بخشهای آن، باریکه کثیف کاغذی که با عجله کنده شده بود بیرون آمد. آن را از روی جنس کاغذ و لکه های لاجوردی، لاکی و شنگرفی شناختم؛ همان باریکه دزدیده شده از حاشیه پوشش تصویر بود. آن مرد برخاست، آن را نزدیک چشمانم نگهداشت. کلمات «جین ایر» را که به خط خودم با مرکب چین نوشته بودم و روی آن منعکس شده بود خواندم - بدون شک آن را در زمانی امضا کرده بودم که به علت پریشانی حواس از وضع فعلی خود غافل شده بودم. )
گفت: «بریگز راجع به جین ایر برایم نوشته بود، در آگهیهای روزنامه ها هم اسم جین ایر دیده می شد، و من هم جین الیوت نامی را می شناختم. باید اعتراف کنم که از ابتدا به شما شک داشتم اما فقط دیروز

صفحه 542 از 649