نام کتاب: جین ایر
ندارید.))
گفت: « اصلا اینطور نیست. وقتی ضرورت داشته باشد از خودم مراقبت می کنم. الان هم حالم خوب است. چه عیبی در من می بینید که شما را نگران سلامت من کرده؟ »
این کلمات را با چنان حالت لاقیدی و بی توجهی بر زبان آورد که دیدم نگرانی من، دست کم به عقیده او، کاملا بی اساس است. سکوت
کردم.
همچنان به آهستگی انگشت خود را روی لب زیرین خود می کشید، و همچنان چشمان خود را مثل کسی که در حال رؤیا باشد به بخاری مشتعل دوخته بود. چون لازم می دانستم چیزی بگویم پرسیدم که آیا حالا از طرف در اطاق که پشت سرش است احساس سرما میکند یا نه.
به اختصار و تا حدی با بدخلقی جواب داد: «نه، نه.)
گفتم: «بسیار خوب، حالا که حرفی برای زدن ندارید حرف نزنید. شما را با خودتان تنها می گذارم، و من هم می روم سرکتاب خواندن خودم.)
بنابراین، نوک فتیله شمع را چیدم و مطالعه مارمیون را از سر گرفتم. طولی نکشید که به جنب وجوش افتاد. فورا نگاه خود را متوجه حرکاتش کردم. یک دفترچه بغلی جلد تیماجی از جیبش بیرون آورد ونامه ای از توی آن برداشت. آهسته به خواندن نامه پرداخت، آن را تاه کرد، سرجایش گذاشت و دوباره به فکر فرو رفت. سعی من در ادامه مطالعه در حالی که آن موجود مرموز را در برابر خود می دیدم بی فایده بود. از طرفی چون بیصبر و بیقرار بودم نمی توانستم از ساکت بودن خود راضی باشم. اگر دلش می خواست می توانست جوابم را ندهد اما من بایست حرف می زدم:
به تازگیها از دیانا و مړی خبری دارید؟ »
- «نه، بعد از آخرین نامه شان که هفته گذشته به شما نشان دادم خبری ندارم.»
«آیا در ترتیب برنامه هاتان برای سفر تغییری پیش نیامده؟ برای رفتن از انگلستان زودتر از موعد مقرر که شما را احضار نخواهند کرد؟»|
- «در حقیقت، می ترسم احضارم نکنند؛ اگر احضارم نکنند خیلی

صفحه 538 از 649