نام کتاب: جین ایر
پادری را که ورودش باعث شده بود کنار برود دوباره سرجایش کشاند و در را محکم بست. برف چکمه های خود را تکانده
گفت: «کف اطاقتان را که با زحمت تمیز کرده بودید کثیف کردم؛ این دفعه عذرم را بپذیرید. بعد به بخاری نزدیک شد. در حالی که دستهای خود را روی شعله های آتش گرم می کرد گفت: «مطمئن باشید برای کار مهمی اینجا آمده ام. در بعضی جاها برف تا کمرم می رسید، خوشبختانه الان خیلی سبک شده.»
نتوانستم خود را نگهدارم؛ پرسیدم: « خوب،چرا اینجا آمده اید؟» |
- «چنین سؤالی از کسی که به خانه شما وارد شده دور از مهمان نوازی است اما چون می پرسید با صراحت جواب می دهم که آمده ام با شما کمی حرف بزنم. از کتابهای بیزبان و اطاقهای خالی خانه خسته شدم. علاوه براین، از دیروز تا به حال وضع کسی را دارم که از شنیدن نصف یک داستان به هیجان آمده و حالا برای شنیدن دنباله ماجرا بیقرارست.)
نشست. یاد حرکت دیروزش در موقع رفتن افتادم و یک مرتبه نگران شدم که مبادا واقعة تعادل عصبی خود را از دست داده باشد. به خود گفتم با این حال اگر دیوانه باشد دیوانه خیلی آرام و خونسردی است. موهای خیس از برف خود را از روی پیشانیش کنار زد. توانستم پیشانی و گونه های پریده رنگش را در پرتو نور آتش بخاری بهتر ببینم. هیچگاه حالت نگاهش را مثل این دفعه واضح ندیده بودم. با تأسف متوجه شدم که لاغری ناشی از کار سخت یا اندوه برآن چهره سنگ مانند چقدر به وضوح نقش بسته . چهره اش مثل یک قطعه سنگ مرمر بود که نقوشی با اسکنه روی آن حکاکی شده باشد. منتظر ماندم به این امید که چیزی بگوید تا دست کم بتوانم تا حدی به علت آمدنش در آن موقع شب به خانه ام پی ببرم اما او چانه خود را به دستش تکیه داده و انگشتش را روی لبش گذاشته بود؛ داشت فکر می کرد. برایم خیلی عجیب بود که دیدم دستهایش هم مثل صورتش لاغرست. اندوه شاید ناخواسته ای برقلبم چنگ زد. طوری دلم به حالش سوخت که گفتم:
- «ای کاش دیانا یا مری یکیشان می آمد و با شما زندگی میکرد! خیلی بدست که اینقدر تنها هستید؛ شما به سلامت خودتان هیچ توجهی

صفحه 537 از 649