نام کتاب: جین ایر
وقتی آقای سینت جان رفت برف شروع شده بود. باد و بوران در تمام طول شب ادامه داشت. روز بعد باد شدیدی برخاست و باعث به حرکت درآمدن توده های برف شد. تا تاریک شدن هوا در پراز توده های برف شده بود و تقریبا غیرقابل عبور به نظر می رسید. من «پشت پنجره ای را بسته و یک پادری جلوی در گذاشته بودم تا مانع نفوذ برف به داخل اطاق شود. آتش را به هم زدم و مرتب کردم، نزدیک به یک ساعت کنار بخاری نشستم و به غرش خفه طوفان گوش دادم. شمعی روشن کردم، مارمیون را برداشتم و شروع کردم به مطالعه:
روز برفراز پرتگاه و قلعه نور ثم دامن می گسترد، ورود صاف و روشن توئید، پهناور و ژرف، و کوههای چی و بات، تنها؛ و برجهای عظیم، باروی بزرگ حفاظت شده، و دیوارهایی که آنها را در بر گرفته اند،
در آن روشنایی زرین می درخشیدند.)
چیزی نگذشت که باد و بوران را در موسیقی شعر از یاد بردم. صدایی . شنیدم؛ به فکرم رسید که باد در را باز کرده. اما، نه، سینت جان ری ورز بود که چفت در را بالا می داد تا آن را باز کند. از میان تند باد پرسوز و سرما و ظلمت خوفناک وارد خانه شد و در برابرم ایستاد. باردایی که قامت بلندش را می پوشانید مثل یک توده برف غلتان شده بود. سخت حیرت کردم؛ هیچ انتظار نداشتم که آن شب در آن در دور افتاده مهمان برایم برسد.
پرسیدم: «خبر بدی دارید؟ آیا اتفاقی افتاده؟»
همچنان که ردای خود را در می آورد و آن را مقابل در می آویخت جواب داد: «نه. چقدر زود وحشت میکنید!» بعد با خونسردی و آرامش

صفحه 536 از 649