صداقت انسانی، احساس مطلوب اعتقاد به عدل الهی را پرورش دادهر از جاه طلبی کسب قدرت و شهرت نفس پست و ضعیف، جاه طلبی گسترش ملکوت خداوند من و پیروزیهای برافراشتن صلیب را تحقق بخشیده. بله، مذهب برای من خیلی کارها انجام داده؛ مواد اولیه را به بهترین صورت باهم ترکیب کرده و طبیعت را پرورش داده و پیراسته است اما نتوانسته آن را ریشه کن کند، و ریشه کن هم نخواهد شد مگر آن که این جسم فانی خود را به سرمنزل بقاع برساند.»
وقتی این را گفت کلاه خود را، که روی میز در کنار تخته شستی من . بود، برداشت. یک بار دیگر به آن تصویر نگاه کرد.
زیرلب گفت: «واقعا زیباست! راستی که خوب اسمی را به او داده اند: گل سرخ دنیا [:رزاموند!»
- «نمی خواهید یکی مثل این برایتان بکشم ؟ » - چه فایده ای دارد؟ نه.»
ورقه کاغذ سفید نازکی را که من عادتا در موقع نقاشی زیر دستم می گذاشتم روی تصویر کشید تا کاغذ مقوایی کثیف نشود. این که ناگهان چه چیزی روی آن کاغذ مفید دیده بود نتوانستم بفهمم فقط متوجه شدم چیزی توجهش را جلب کرده. آن را به سرعت بالا گرفت، به حاشیه اش نگاه کرد، بعد نگاهی به من انداخت که به نحو غیرقابل توصیفی عجیب و کاملا نامفهوم بود. مثل این بود که با این نگاه خود می خواهد هر نقطه ای از اندام، چهره و لباسم را به خاطر بسپارد چون تمام ظاهر مرا خیلی با سرعت و دقت از نظر گذراند. لبهایش باز شد، مثل این که می خواست چیزی بگوید اما کلماتی را که می خواست بگوید، هر چه بود، نگذاشت از دهانش بیرون بیاید.» ا - «پرسیدم: «موضوع چیست؟ »
جواب داد: «اصلا چیزی نیست.» متوجه شدم همانطور که کاغذ را سرجایش می گذاشت با تردستی و چابکی تکه باریک کوچکی از حاشیه آن را برید، و آن تکه بریده در یک لحظه در دستکش آن مرد از نظرم ناپدید شد. بعد، پس از تعظیمی کوتاه و گفتن یک «خداحافظ » شتابزده به سرعت آنجا
3- Cui bono Futiset?
وقتی این را گفت کلاه خود را، که روی میز در کنار تخته شستی من . بود، برداشت. یک بار دیگر به آن تصویر نگاه کرد.
زیرلب گفت: «واقعا زیباست! راستی که خوب اسمی را به او داده اند: گل سرخ دنیا [:رزاموند!»
- «نمی خواهید یکی مثل این برایتان بکشم ؟ » - چه فایده ای دارد؟ نه.»
ورقه کاغذ سفید نازکی را که من عادتا در موقع نقاشی زیر دستم می گذاشتم روی تصویر کشید تا کاغذ مقوایی کثیف نشود. این که ناگهان چه چیزی روی آن کاغذ مفید دیده بود نتوانستم بفهمم فقط متوجه شدم چیزی توجهش را جلب کرده. آن را به سرعت بالا گرفت، به حاشیه اش نگاه کرد، بعد نگاهی به من انداخت که به نحو غیرقابل توصیفی عجیب و کاملا نامفهوم بود. مثل این بود که با این نگاه خود می خواهد هر نقطه ای از اندام، چهره و لباسم را به خاطر بسپارد چون تمام ظاهر مرا خیلی با سرعت و دقت از نظر گذراند. لبهایش باز شد، مثل این که می خواست چیزی بگوید اما کلماتی را که می خواست بگوید، هر چه بود، نگذاشت از دهانش بیرون بیاید.» ا - «پرسیدم: «موضوع چیست؟ »
جواب داد: «اصلا چیزی نیست.» متوجه شدم همانطور که کاغذ را سرجایش می گذاشت با تردستی و چابکی تکه باریک کوچکی از حاشیه آن را برید، و آن تکه بریده در یک لحظه در دستکش آن مرد از نظرم ناپدید شد. بعد، پس از تعظیمی کوتاه و گفتن یک «خداحافظ » شتابزده به سرعت آنجا
3- Cui bono Futiset?