نام کتاب: جین ایر
هیچ موضوعی نیست که اینقدر از آن لذت ببرد، و با اینقدر از آن دم بزند. » او گفت: «شنیدن این موضوع بسیار جالب است، بسیار. یک ربع ساعت دیگر ادامه بدهید.» وقتی این را میگفت، ساعت خود را در آورد و روی میز گذاشت تا حساب وقت را داشته باشد.
گفتم : « اما ادامه دادن من چه فایده ای دارد در صورتی که شما احتمالا دارید برای وارد آوردن ضربه آهنین مخالفت، با افزودن زنجیر تازه ای بررشته زنجیرهایی که قلبتان را اسیر کرده، خودتان را آماده میکنید؟ »
- «در این باره اینقدر سخت نگیرید. تصور کنید که من دارم تسلیم - می شوم و به تحلیل می روم، همچنان که همینطور هم هست. عشق انسانی مثل آب چشمه تازه جوشانی در روح من فوران می کند، و سیل آسا بر سراسر مزرع دلم جاری می شود، این مزرع را چقدر دقیق و با چه تقلایی آماده کرده بودم - با چه پشتکاری بذرهای حسن نیت و تصمیم به ترک لذت نفس را در آن پاشیده بودم و مجسم کنید که سیل شهد آمیزی این مزرع را پوشانده، جوانه در باتلاق فرو رفته و زهرلذیذی آنها را خورده و فاسد کرده: خودم را مجسم میکنم که در یکی از اطاقهای نشیمن و پل هال کنار پای نوعروس خود، رزاموند الیور، روی قالیچه ای دراز کشیده ام . او دارد با صدای شیرین خودش با من حرف می زند - با همان چشمانی به من نگاه میکند که دست ماهر شما آنها را نقاشی کرده و با همین لبهای سرخ یاقوتی به من لبخند می زند. او متعلق به من است - من از او هستم - این زندگی کنونی و جهان گذران برایم کافی است. هیس! چیزی نگویید - قلبم سرشار از نشاط است؛ شیفته و مدهوش شده ام - بگذار زمانی که معین کردم با آرامش بگذرد.)
گذاشتم تا هرچه می خواست حرف بزند. ساعت به تیک تاک خود ادامه می داد. آن مرد تند و کوتاه نفس می کشید، و من ساکت بودم. یک ربع ساعتی را که معین کرده بود در این سکوت به سرعت میگذشت. ساعت را به جای خودش برگرداند، تصویر را روی میز گذاشت، برخاست و رفت کنار بخاری ایستاد.
گفت: می بینید، وقت کوتاهی که معین کردم به پرت گویی و پندار بافی گذشت. من صورت خود را روی سینه وسوسه تکیه دادم، و

صفحه 530 از 649